داستان چطور بود؟

کدوم یک از زوج های داستان رو دوست دارید؟

کدوم شخصیت مرد داستان رو بیشتر دوست داری؟

کدوم شخصیت زن داستان رو بیشتر دوست داری؟

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

ساعت 12:30 ظهر

جنلیا و آفتاب به بقیه میرسن و سهیل میگه:
_ چه به موقع رسیدید. زود وسایلتون رو بردارید باید یه جایی رو پیدا کنیم.
آفتاب: ما تو راه یه جایی رو دیدیم برای اینکه زیر بارون خیس نشیم خوب بود.
سهیل: پس بهتره بریم همونجا.
همه باهم راه می افتن تا به اون پناهگاه میرسن.

ساعت 12:45 ظهر
همه زیر سقفی که توسط تورفتگی یه تپه ی کوچک بوجود اومده نشسته اند. بارون همینطور تندتر و تندتر میشه. عامر میگه:
_ انگار این بارون قصد تموم شدن نداره.
سهیل: من یه فکری دارم، برای اینکه سرگرم بشیم و زمان برامون زودتر بگذره هر کسی آهنگ مورد علاقه ش رو روی کاغذ بنویسه و قرعه کشی میکنیم بعد هرکسی با همسفرش آهنگی که براشون در میاد رو برای هم میخونن. خوبه، نه؟... (دستش رو میبره بالا و ادامه میده) من که راضیم. (دست ایمران که کنارش نشسته رو میبره بالا و میگه) اینم که راضیه.
سهیل به آفتاب با التماس نگاه میکنه و آفتاب هم سرش رو به علامت مثبت تکون میده. سهیل به سلمان و عامر چشمک میزنه و میگه:
_ شما هم که راضین، نه؟
سلمان با تردید میگه:
_ آره، خوبه.
کاترینا با ناراحتی آه میکشه. عامر به آسین نگاهی میکنه و میگه:
_ اگه همه راضین منم راضیم.
سهیل باخوشحالی میگه:
_ فکر نمیکنم خانمها هم از اینکه کسی براشون آواز بخونه بدشون بیاد.
آیشا رو به سهیل میگه:
_ ما توی جنگل زیر بارون گیر افتادیم اونوقت تو به فکر آواز خوندنی؟!
سهیل: اگه خودمون رو اینطوری سرگرم نکنیم پس تو بگو چیکار کنیم؟
آیشا: خب.... (مکث میکنه)
جنلیا: آیشا، آقا سهیل راست میگه.
آیشا شونه هاش رو بالا میندازه و با بی میلی میگه:
_ باشه شروع کنید.
ایمران: خوب منم با گیتار براتون آهنگش رو میزنم.
هرکسی روی ورق اسم آهنگ مورد علاقه ش رو مینویسه تا میکنه و به سهیل میده. سهیل میره جلوی آیشا میشینه و میگه:
_ اول از همه خودم میخوام بخونم (ورق ها رو توی مشتش جلوی آیشا میگیره و ادامه میده) حالا یکیشو بردار.
آیشا برمیداره و توی ورق رو میخونه:
_ آهنگ هی شونا از فیلم تارا رام پام.
سهیل ورقها رو میریزه توی دست جنلیا و دست آیشا رو میگیره و همینطور که بلندش میکنه میخونه:
_ تومهی بتا تو هوگا (تو باید بدونی) توم هی په مه فیدا هو (که من برات فدا میشم)
درحالی که سهیل آیشا رو بزور میرقصونه ادامه میده:
_ تومهه هه جب سه چاها (از وقتی که تو رو خواستم) هواو مه اورتا هو (توی هوا پرواز میکنم)
آیشا دست سهیل رو ول میکنه و روش رو بر میگردونه و سهیل با صدای بلندتر شعر رو ادامه میده:
_ توم هی مری هر پل مه (تو در هر لحظه ی من هستی) توم آج مه توم کل مه (تو در امروز، تو در فردایی)
سهیل دست آیشا رو میگیره به طرف خودش میکشه و ادامه میده:
_ هی شونا هی شونا (ای عشقم، ای عشقم)
آیشا پوزخندی میزنه و میخونه:
_ تومهی بتا تو هوگا (تو باید بدونی) که مره دیل مه کیا هه (که توی دل من چیه) چلو کاهه دتی هو (بیا، بذار بگم) گبی نهی جو کاها هه (چیزی که هرگز نگفتم) توم هی مری هر پل مه (تو در هر لحظه ی من هستی) توم آج مه توم کل مه (تو در امروز، تو در فردایی) هی شونا (ای عشقم)
آیشا درحالی که با آرنج محکم به شکم سهیل میزنه با غضب ادامه میده:
_ هی شونا (ای عشقم)
سهیل درحالی که شکمش رو گرفته با محبت به آیشا نگاه میکنه و میخونه:
_ توم جو غصا بی کرو تو موجه پیاری لگتاهه، جانه کیو (وقتی تو عصبانی هستی هم من احساس میکنم عاشقتم، نمیدونم چرا)
آیشا سرش رو با تأسف تکون میده و میخونه:
_ مه تو جو بی کاهو تومهه اقرار لگتاهه، جانه کیو (هر چیزی که من میگم فکرمیکنی یه اقراره، نمیدونم چرا)
سهیل دستش رو میذاره روی شونه ی آیشا و میخونه:
_ چورو بی یه ادا پاس آ که ذرا (این ادا و اصول رو ول کن کمی بیا نزدیک) بات دیل کی کویی که دو نا (کمی از دل حرف بزن)
سهیل همینطور که بیت آخر رو میخونه انگشتش رو روی قلبش میذاره و تا میخواد انگشتش رو روی قلب آیشا بذاره، آیشا با غضب به دست سهیل نگاه میکنه، سهیل متوجه نگاه آیشا میشه و انگشتش رو دوباره روی قلب خودش میذاره و به آیشا خیره میشه و میخونه:
_ هی شونا هی شونا (ای عشقم، ای عشقم)
آیشا درحالی که به مسخره به سهیل اشاره میکنه میخونه:
_ ساری دنیا کو چور که منه چاها هه اک تومهه (تمام دنیا رو ول میکنم که من فقط تو رو میخوام)
سهیل دستهاش رو دور گردن آیشا حلقه میکنه و با جدیت به چشمهای آیشا خیره میشه و میخونه:
_ منه زندگی سه مانگا هه تو صرف مانگا هه اک تومهه (من اگه چیزی از زندگی بخوام فقط تو رو میخوام)
آیشا سرش رو پایین میندازه و با بغض میخونه:
_ آب ایسی چاه مه (حالا در این خواسته) آب ایسی راه مه (حالا در این راه) زندگی پر مره توم هو نا؟ (تمام زندگی با منی، نیستی؟)
آیشا با تأسف به سهیل نگاه میکنه و میره میشینه و همه براشون دست میزنن.

سهیل به طرف سلمان میره و میزنه روی شونه ش و میگه:
_ حالا نوبت شماس.
سلمان ورقها رو از جنلیا میگیره و روبه روی کاترینا میشینه و میگه:
_ یکی بردار.
کاترینا برمیداره و با ریتم و کنایه میخونه: {آهنگ کیا هوآ توجه از تومکو نا بول پاینگی}
_ کیا هوآ توجه؟ (تو چت شده؟)
سلمان در حالی که با دست قلبش رو نشون میده میخونه:
_ بیچن دیل هو رها (قلبم بیقرار شده)
کاترینا: کیو هوآ پالا؟ (چرا اینطور شده؟)
سلمان شونه هاش رو بالا میندازه میخونه:
_ موجکو نهی کوچ پتا (من چیزی نمیدونم)
کاترینا سعی میکنه به سلمان نگاه نکنه درحالی که به اطراف نگاه میکنه میخونه:
_ ایسا بی کیا هو گیا ره؟ (این چه چیزیه که اتفاق افتاده؟)
سلمان صورت کاترینا رو به طرف خودش برمیگردونه و با دستش نگه میداره میخونه:
_ جانه موجه کیا هوآ ره (نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده)
کاترینا گوشش رو روی قلب سلمان میزاره و میخونه:
_ ترکن بری؟ (تپش قلبت تند شده؟)
در حالی که سلمان احساس میکنه قلبش یخ کرده میخونه:
_ ترکن تو روک سی گیی (تپش قلبم انگار ایستاده)
کاترینا: ساسو کا کیا؟ (تنفست چی؟)
سلمان: ساسو بی بس مه نهی (تنفسم هم در کنترلم نیست)
کاترینا لبش رو گاز میگیره و با دست میزنه روی دست دیگه ش و میخونه:
_ آری ری ری یه کیا هوآ ره (وای وای چه اتفاقی افتاده) ووه تو نهی هو گیا ره (این نمیتونه اون باشه) کیا هوآ توجه؟ (تو چت شده؟)
سلمان به مسخره دستش رو به پیشونیش میزنه و میخونه:
_ کیتنی موشکل چوپانا (پنهان کردنش چقدر سخته)
سلمان یواشکی به کاترینا نگاه میکنه و ادامه میده:
_ اوس بی موشکل بتانا (از اون سختتر گفتن شه)
کاترینا با مشت به بازوی سلمان میزنه و میخونه:
_ دیل کی باتو کو لیکن، آپنو سه نا چوپانا (اما حرف دل رو، از نزدیکان پنهون نکن)
سلمان با لحنی جدی میخونه:
_ کهنا چاهو مه لیکن (میخوام بگم اما) کوچ کاها بی نا جائه (چیزی برای گفتن نیست)
کاترینا دو تا دستهاش رو به آسمان میگیره و میخونه:
_ روگ توم لگا جو (این دردی که گرفتارش شدی رو) اوسه رب هی بچائه (خدا ازش نجاتت بده)
سلمان به حالت درخواست چیزی دستش رو جلوی کاترینا میگیره و میخونه:
_ ایسکی دوا؟ (داروی این؟)
کاترینا: ایسکی دوا کوچ نهی (داروی این هیچی نیست)
سلمان: آب هوگا کیا؟ (حالا چی میشه؟)
کاترینا شونه هاش رو با میندازه و میخونه:
_ آری موجکو پتا هی نهی (وای من نمیدونم) آری ری ری یه کیا هوآ ره (وای وای چه اتفاقی افتاده)
سلمان: جانه موجه کیا هوآ ره (نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده)
کاترینا دست سلمان رو میگیره و میخونه:
_ دیل کی باتو کو دیلبر جو نا همسه کاهوگی(دلبرم حرفهای دل رو اگه به من نگی) دکنا زندگی پر توم ترپته رهوگی (ببین، تمام زندگی تو افسوس میخوری)
سلمان دست دیگرش رو میزاره روی دست کاترینا که دستش رو گرفته و با محبت بهش نگاه میکنه و میخونه:
_ کونسا مور هه یه؟ (این چه نوع دگرگونیه؟) کسی یه بخودی هه؟ (این از خود بی خود شدن چیه؟) مه کاها هو؟، موجه تو کوچ خبر هی نهی هه(من کجا ام؟، خودم هم هیچ خبر ندارم)
کاترینا با حسرت به دستش که توی دستهای سلمانه نگاه میکنه و انگشتش رو روی قلب سلمان میذاره و میخونه:
_ کوچ تو خبر لو توم زارا آپنه دیل که (یه خبری از دلت بگیر)
سلمان در حالی که به چشمان کاترینا خیره شده میخونه:
_ دیل تو مرا آب پاس مری نهی (حالا دلم هم پیش خودم نیست) ترا هوآ، کیا کرو ره؟ (مال تو شده، چیکار میتونم بکنم؟)
کاترینا مات و مبهوت به سلمان نگاه میکنه ولی سریع نگاهش رو از سلمان برمیداره و سرش رو پایین میندازه، سلمان با نا امیدی به کاترینا نگاه میکنه و ادامه میده:
_ آری ری ری پیار هو گیا ره (وای وای عشق اتفاق افتاده)
سلمان خیلی سریع و نا واضح میخونه:
_ تو...سه .... پ.... هو.... ره (م... ع...ق ...و ...م)
همه با هم میگن:
_ هی هی صبر کن چی داری میخونی؟
سلمان: من چه میدونم بیت آخرش چیه!
کاترینا: ای بابا شعر به این راحتی خودم میخونم.... توجسه هی پیار هوگیا ره (من عاشق تو شدم)
کاترینا این بیت رو چند بار تکرار میکنه و در حالی که اشک توی چشمهاش حلقه زده لبخندی میزنه و میگه:
_ تموم شد دیگه.
کلوز آپی از سلمان نشون داده میشه که سلمان به کاترینا نگاه میکنه و روی این تصویر بیت " توجسه هی پیار هوگیا ره (من عاشق تو شدم)" پخش میشه.


آفتاب که کنار جنلیا نشسته ورقها رو جلوی جنلیا میگیره، جنلیا میگه:
_ من برنمیدارم، خودت بردار.
آفتاب: نه من برنمیدارم تو بردار.
جنلیا: گفتم که من برنمیدارم.
آیشا: چرا اینقدر تعارف میکنید، اصلا خودم براتون انتخاب میکنم.
آیشا یه ورق از توی دست آفتاب برمیداره و بازش میکنه نگاهی به ورق میکنه و لبش رو گاز میگیره و با شیطنت و ریتم میخونه:
_ زارا زارا کیس می کیس می کیس می (یه ذره بوسم کن)
آفتاب و جنلیا با تعجب به آیشا نگاه میکنن و جنلیا میگه:
_ من این شعر رو نمیخونم، هر کی نوشته خودش بخونه.
آیشا با موزیگری میگه:
_ انگار آقا آفتاب نوشته.
آفتاب: نه منم این شعر رو نمیخونم.
آیشا ورق رو به دست آفتاب میده و میگه:
_ ای بابا شوخی کردم آهنگ موجه حق هه از ویواه رو بخونید.
جنلیا: چه جالب همونیه که خودم نوشتم.
آفتاب یه نگاه به ورقی که توی دستشه و یه نگاه به جنلیا میکنه و میگه:
_ ولی فکر کنم این ورق رو من نوشتم.
جنلیا ورق رو از آفتاب میگیره، نگاهش میکنه و میگه:
_ آره من با خودکار مشکی نوشته بودم، ولی اینکه آبیه.
آفتاب: اینو من نوشتم.
جنلیا با تعجب به آفتاب نگاه میکنه و آفتاب هم همینطور بهش خیره شده لبخندی میزنه و با ریتم میخونه:
_ موجه حق هه (من حق دارم) توجکو جی پر که مه دکو، موجه حق هه ( تا وقتی که قانع بشم حق دارم که به تو نگاه کنم)
جنلیا خجالت میکشه و سرش رو پایین میندازه، آفتاب همینطور که به جنلیا خیره نگاه میکنه ادامه میده:
_ بس یوهی دکتا جائو، موجه حق هه (اینکه من به نگاه کردن به تو ادامه بدم حق منه)
جنلیا با دست به شونه ی آفتاب میزنه و میخونه:
_ پیا، پیا، پیا، پیا بوله مرا جیا (محبوب، محبوب، محبوب، محبوب قلب من میگه) تومهه حق هه (تو حق داری) تومهه حق هه (تو حق داری)
جنلیا دست آفتاب رو میگیره و ادامه میده:
_ تل رهی پیگل رهی یه رات تیره تیره ( این شب آروم آروم ذوب میشه و میگذره)
آفتاب لبش رو به گوش جنلیا نزدیک میکنه و میخونه:
_ بهر رهی هه پیار کی بات تیره تیره (آروم آروم از صحبت عشق پر میشه)
جنلیا النگوهاش رو نشون میده و میخونه:
_ یه چوریا گون گونا که کیا کهه سجنا؟ (این النگوها پچ پچ میکنن، چی میگن ای یار؟)
آفتاب دست جنلیا رو میگیره و به چشمهاش خیره میشه و میخونه:
_ رات کی رات جگائو، موجه حق هه (تمام شب بیدار موندن حق منه)...
سهیل وسط خوندن آفتاب یهو با ریتم میخونه:
_ تومکو چومو تومکو چولو، موجه حق هه (بوسیدنت لمس کردنت، حق منه)
سلمان میگه:
_ ایول ایول تو درست خوندی، شاعر اشتباه گفته، اینی که تو گفتی درستشه.
آفتاب همینطور به جنلیا خیره شده. سهیل میگه:
_ واو عالی بود، خیلی عالی بود.
جنلیا سرش رو پایین میندازه و با ناراحتی و آروم به آفتاب میگه:
_ تو حق داری.
آفتاب با حرف جنلیا به خودش میاد و با ناامیدی به جنلیا نگاه میکنه.


عامر به طرف آسین میره و ورقها رو جلوش میگیره، آسین میگه:
_ نه من برنمیدارم، خودت بردار.
عامر لبخندی میزنه و یه ورق برمیداره و میخونه:
_ آکوسه تونه از غلام.
سهیل: شما حتما باید با این آهنگ برقصید.
عامر: چی؟
ایمران: سهیل راست میگه، این آهنگ بدون رقصش فایده نداره.
همه با هم میگن: آسین باید برقصه از عامر هم نترسه، عامر باید برقصه از آسین هم نترسه.
عامر لبخندی میزنه و به آسین نگاه میکنه و آسین سرش رو به علامت مثبت تکون میده. هر دو بلند میشن و رو به روی هم می ایستن. آسین سرش رو پایین انداخته و با انگشتش بازی میکنه و منتظره، سرش رو بالا میاره و میبینه که عامر هم سرش پایینه و به زمین خیره شده، آسین زیر لبی و آروم به عامر میگه:
_ عامر، عامر شروع کن دیگه.
عامر به آسین نگاه میکنه و چند قدم عقب میره و دستش رو به طرف آسین دراز میکنه با ریتم میخونه:
_ آکوسه تونه یه کیا کهدیا؟ (چشمهات به من چی میگن؟) دیل یه دیوانا، ترکنه لگا (این دل دیوونه تند میتپه)
آسین دستش رو توی دست عامر میذاره و با هم میرقصن و عامر ادامه میده:
_ تنهایی مه هم میله ایسترها (ما اینطوری در تنهایی همدیگه رو میبینیم) بارش مه شعلا پرک نه لگا (با شعله ی بارون احاطه شدیم)
آسین در حالی که عقب میره میخونه:
_ تو ترپ نه لگا، مه مچل نه لگی (تو تپش تند قلبت رو احساس میکنی، من خوشحالی رو احساس میکنم)
آسین درحالی چشمهاش رو بسته میچرخه احساس میکنه چند قطره بارون روش ریخت، چشمهاش رو باز میکنه و میبینه که زیر بارونه همونجا ادامه میده:
_ بوند تن په گیری، جان مچل نه لگی (قطره بارون که میریزه روی بدنم، سر زنده میشم)
عامر به طرف آسین میره و دستش رو میگیره و در حالی که میچرخونش میخونه:
_ چا رها هه عجب سا نشا (مستی عجیبی منو تسخیر میکنه)
آسین در حالی که میرقصه میخونه:
_ توری سردی بی هه (یکمی هم سرده)
آسین به طرف عامر میره وقتی میخواد دست عامر رو بگیره دستش لیز میخوره، نزدیکه بخوره زمین که عامر خم میشه با یه دستش دست آسین رو میگیره و با دست دیگرش کمر آسین رو میگیره، توی چشمهای آسین با محبت نگاه میکنه و میخونه:
توری گرمی بی هه (یکمی هم گرمه)
آسین با نگرانی به چشمهای عامر نگاه میکنه، کمی خودش رو عقب میکشه و میخونه:
_ توری هه ببسی (یکمی مجبوری هست)
عامر دست آسین رو ول میکنه، لبخند خشکی میزنه و میخونه:
_ توری مرضی بی هه (یکمی هم رضایت)... ایسی مه هم پلا؟ (اینطوری ما چیکار میکنیم؟)
آسین شونه هاش رو بالا میندازه و میخونه:
_ کیا کره؟ تو بتا (چی کار کنم؟ تو بهم بگو)
عامر که آسین رو شل گرفته، آسین یه لحظه احساس میکنه داره میوفته یهو دستهاش رو دور گردن عامر حلقه میکنه، عامر هم آسین رو در آغوشش میگیره و بلندش میکنه، آسین سرش رو بالا میاره با خجالت به عامر نگاه میکنه و عامر میخونه:
_ جو بی هوتاهه ووه (هر چی شد همون) هونه ده دیلربا (بذار بشه دلربا)
آسین که تپش تند قلبش رو احساس میکنه با ناراحتی میخونه:
_ پاس آئو جو مه (وقتی میام نزدیکت) دیل یه درتا هه کیون؟ (چرا قلبم میترسه؟)
عامر آسین رو از آغوشش بیرون میاره، درحالی که توی چشمهای آسین اشک جمع شده به چشمهای عامر خیره میشه و ادامه میده:
_ دور جائگا تو ایسا لگتا هه کیون؟ (وقتی تو دور میری چرا اینطوری میشم؟)
عامر دستش رو دور صورت آسین میگیره درحالی که چشمهاش نمناک شده میخونه:
_ منه وادا کیا، منه لی هه قسم (من قول میدم، من قسم میخورم) عمر پر نا گبی، پیار هوگا یه کم (در تمام عمرم هیچ وقت عشقم بهت کم نشه)
عامر آروم دستهاش رو از صورت آسین برمیداره، آسین سرش رو پایین میندازه و به طرف بقیه میره، همه براشون دست میزنن، عامر هم میره میشینه.


سهیل میزنه پشت ایمران و میگه:
_ حالا نوبت توئه.
ایمران: من که همراه ندارم، باید تکی بخونم؟ ول کن نمی خونم.
آیشا: آمریتا هم همراه نداره، خب شما دوتا با هم بخونید.
آمریتا با تعجب به آیشا نگاه میکنه، آیشا میگه:
_ البته اگه دوست داشتید.
سهیل یواشکی به ایمران میگه:
_ نکنه صدات خیلی بده؟ (با آرنج به پهلوی ایمران میزنه و ادامه میده) ضایع نکن دیگه.
سهیل بلند میشه و دست ایمران رو میگیره و پیش آمریتا میرن، سهیل ورق ها رو میگیره جلوشون و میگه:
_ یکدومتون برداره.
آمریتا و ایمران هر دو با هم دستشون رو جلو میبرن و کاغذ برمیدارن، وقتی دستشون رو بالا میارن میبینن هر دو یه کاغذ رو برداشتن. ایمران و آمریتا به هم نگاه میکنن و لبخندی میزنن. ایمران ورق رو باز میکنه و میخونه:
_ توم سه میلنا از تره نام. آخ، من این آهنگ رو نمیتونم بزنم، ریتمش رو حفظ نیستم.
جنلیا: من بلدم. من آهنگش رو میزنم.
ایمران لبخندی میزنه و گیتار رو به دست جنلیا میده. ایمران میخونه:
_ توم سه میلنا باته کرنا برا آچا لگتا هه (دیدن تو، حرف زدن با تو خیلی خوبه)
ایمران کنار آمریتا میشینه با شونه ش به شونه ی آمریتا میزنه و ادامه میده:
_ کیا هه یه؟ کیون هه یه؟ کیا خبر؟ (این چیه؟ برای چیه؟ چه خبره؟)
ایمران دستش رو به شونه ی آمریتا تکیه میده لبخندی میزنه و میخونه:
_ ها مگر جو بی هه برا آچا لگتا هه ( آره اما هر چی هست خیلی خوبه)
آمریتا دست ایمران رو کنار میزنه و میخونه:
_ توم سه میلنا باته کرنا برا آچا لگتا هه (دیدن تو، حرف زدن با تو خیلی خوبه)
آمریتا با تعجب به سینه ی ایمران نگاه میکنه با انگشت نشونش میده و میخونه:
_ کیا هه یه؟ (این چیه؟)
تا ایمران سرش رو پایین میاره آمریتا با انگشت به بینی ایمران میزنه. ایمران پشت سر آمریتا رو نشون میده و میخونه:
_ کیون هه یه؟ (برای چیه؟)
تا آمریتا برمیگرده ایمران آروم با دست به سر آمریتا میزنه. آمریتا اخم میکنه و میخونه:
_ کیا خبر؟ ها مگر جو بی هه (چه خبره؟ آره اما هر چی هست)
لبخندی میزنه و ادامه میده:
_ برا آچا لگتا هه (خیلی خوبه)
ایمران درحالی که آمریتا رو نشون میده و میخونه:
_ تری هر اک ملاقات تری چوتی چوتی بات (هر بار دیدن تو، حرفهای کوتاه کوتاهت)
آمریتا سریع میگه:
_ تری چوتی چوتی بات تری هر اک ملاقات (حرفهای کوتاه کوتاهت، هر بار دیدن تو) این درستشه.
ایمران میخنده میخونه:
_ تری چوتی چوتی بات تری هر اک ملاقات (حرفهای کوتاه کوتاهت، هر بار دیدن تو) ترپائه موجکو لمحا لمحا ترا سات (هر لحظه لحظه با تو بودن تپش قلبم رو تند میکنه)
ایمران دست آمریتا رو میگیره و بلندش میکنه در حالی که میرقصه ادامه میده:
_ کیا هه یه؟ کیون هه یه؟ کیا خبر؟ ها مگر جو بی هه برا آچا لگتا هه (این چیه؟ برای چیه؟ چه خبره؟ آره اما هر چی هست خیلی خوبه)
آمریتا در حالی که میرقصه و به ایمران نزدیک میشه و میخونه:
_ بهکه بهکه مره دین، محکی محکی مری شام (روزم گیجه گیجه، شبم خوشبو خوشبوئه)
آمریتا میچرخه و اشتباهی به بغل ایمران برخورد میکنه، ایمران لبخندی میزنه آمریتا سرش رو پایین میندازه و در حالی که خوندنش از ریتم افتاده ادامه میده:
_ کویی آچل ته سدا مه تو لیکو ترا نام (روی پوششم برای همیشه اسم تو رو مینویسم)
آمریتا از ایمران فاصله میگیره آروم به سر خودش میزنه و میخونه:
کیا هه یه؟ کیون هه یه؟ کیا خبر؟ ها مگر جو بی هه برا آچا لگتا هه (این چیه؟ برای چیه؟ چه خبره؟ آره اما هر چی هست خیلی خوبه)
همه براشون دست میزنن و آمریتا و ایمران به هم نگاهی میکنن و لبخند میزنن و هرکدوم میرن جاشون میشینن.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

ساعت 11:05 صبح

عامر و آسین از راه میرسن و سهیل که منتظر ایستاده با دیدن اون دو میگه:
_ اومدین، داشتیم نگرانتون میشدیم.
عامر در حالی که چوبها رو روی زمین میذاره، میگه:
_ ممنون که به فکر ما بودین، چیز خاصی نشده.
آسین به طرف خانمها که یه جا جمع شدن میره و عامر هم به طرف آقایون میره و به درختی تکیه میده و میشینه. سهیل که کنار عامر نشسته دستش رو روی پای عامر میزاره، عامر همینطور توی فکره و حتی متوجه دست سهیل نمیشه. سهیل وقتی میبینه اون متوجه ش نشده با شونه تنه ای بهش میزنه و با شیطنت میگه:
_ کجایی؟ خیلی توی فکری!
عامر به طرفش برمیگرده و لبخند کمرنگی بهش میزنه. سهیل ایندفعه چشمکی میزنه و میگه:
_ من به اینا گفتم ول کن نمیخواد صداشون کنیم، اینا هی گفتن نه صدا کنیم.
عامر با نگاهی مبهوت بهش نگاه میکنه. سهیل دوباره با شیطنت میگه:
_ خودت رو به اون راه نزن، چوب که کم جمع کردی، دیر هم که اومدی تازه توی فکر هم هستی. (در حالی که با شیطنت چشمک میزنه میگه) آره دیگه...
عامر وسط حرف سهیل یهو یقه ش رو میگیره و با عصبانیت میگه:
_ فکر کردی منم مثل خودتم؟!
همه به اون دو نگاه میکنن، سلمان سریع میپرسه:
_ هی رفقا اتفاقی افتاده؟
سهیل خشکش زده. عامر در حالی که یقه ی سهیل رو رها میکنه سرش رو پایین میندازه و با ناراحتی به سهیل میگه:
_ معذرت میخوام. اصلا دست خودم نبود. یهو خیلی عصبانی شدم.
سهیل دستش رو روی شونه ی عامر میذاره و میگه:
_ نه، من باید معذرت بخوام، نباید اونطوری حرف میزدم. ببخشید.
ایمران میگه:
_ ناهار حاضره.
همه دور هم ناهارشون رو میخورن. بعد از ناهار سلمان میگه:
_ از صبح راه رفتیم، موافقید اینجا یه ذره استراحت کنیم.
عامر: باشه یه ذره دیگه هم اینجا میشینیم.
همه در حال استراحت هستن که یهو پرنده ای که بالای درخته روی شونه ی جنلیا خراب کاری میکنه. جنلیا که متوجه نشده با تعجب میگه:
_ این چی بود روی من افتاد؟
آیشا: ای وای پرنده روت کثیف کاری کرده.
جنلیا: اَه... حالا چیکار کنم؟ وای خدا چه بوی بدی هم میده!
کاترینا: اگه لباس همرات داری برو عوضش کن.
جنلیا: آخه حالا اینجا چطوری لباسم رو عوض کنم؟!
آمریتا رو به جنلیا آروم میگه:
_ خب تو که نامزدت همراته میتونید با هم برید یه جایی همین اطراف بعد لباست رو عوض کنی. خوبه یکی باهاته من که هیچ کس باهام نیست اگه از این بدبختیها سرم بیاد باید چیکار کنم!
جنلیا با کمی تردید و ناچاری از جاش بلند میشه و آفتاب رو صدا میکنه و با هم میرن و به درخت بزرگی میرسن. جنلیا میگه:
_ پشت این درخت خوبه.
آفتاب: اگه بری پشت درخت که من دیگه نمیبینمت... (جنلیا با تعجب نگاهش میکنه و آفتاب سریع ادامه میده) یعنی منظورم اینه که اگه اتفاقی برات بیافته من ممکنه متوجه نشم.
جنلیا: خب من... (کمی فکر میکنه) خب با هم هی حرف میزنیم.
آفتاب با سر میگه باشه و به درخت تکیه میده. جنلیا میره پشت درخت و میگه:
_ خب شروع کن.
آفتاب با تعجب میگه:
_ چی رو؟
_ خب یه چیزی بگو دیگه.
_ آهان... بنظرت یعنی میتونیم بلآخره راهی رو پیدا کنیم برسیم خونه؟
_ ای بابا فکرای منفی نکن، ما حتما راهی که میریم به خونه میرسه.
_ ولی خدا رو شکر با آدمهای خوبی هستیم.
_ آره خیلی خونگرم هستن، مخصوصا آیشا و سهیل، بیچاره ها با این گرفتاری تازه باید به فکر این باشن که برای اینکه دیر برگشتن جواب مامان باباشون رو چی بدن.
_ خیلی بده که خانواده هاشون ناراضین. ولی به نظر من ازدواج سنتی از این لحاظ خیلی بهتره، حداقل خانواده ها راضین.
_ ولی مهم دو طرفن که میخوان با هم ازدواج کنن. نظر دختر و پسر مهمه.
_ نظر دختر و پسر مهمه ولی نظر خانواده خیلی شرطه، خانواده از عشق مهمتره، مگه نمیبینی که همین سهیل و آیشا که اینقدر همدیگه رو دوست دارن سر خانواده هاشون باهم دعواشون شده.
_ آره، دو نفر اینقدر همدیگه رو دوست دارن اونوقت خانواده هاشون اونها از هم جدا میکنن ولی دو نفر دیگه که تا حالا همدیگه رو ندیدن خانواده هاشون براشون تصمیم میگیرن که با هم عروسی کنن.
آفتاب چند لحظه مکث میکنه و جنلیا وقتی میبینه آفتاب چیزی نمیگه بلند میگه:
_ آفتاب کجایی؟
_ همینجام... ولی فکر نمیکنی که عشق میتونه بعد از ازدواج هم بوجود بیاد من فکر میکنم مادر و پدر همیشه برای بچه ش بهترین رو میخواد.
_ من نمیگم پدر و مادر بد بچه ها رو میخوان ولی چه عشقی میتونه بعد از ازدواج بوجود بیاد؟ وقتی دو نفر با هم عروسی میکنن اونوقت مجبورن با هم زندگی کنن و بعد از یه مدتی به هم عادت میکنن به این که نمیشه گفت عشق، عشق مجبوری نیست، وقتی ازدواج نکردی مجبور نیستی عاشق کسی بشی ولی اگه از کسی خوشت بیاد عاشقش میشی اما وقتی عروسی کردی مجبوری طرف رو دوست داشته باشی.
جنلیا از پشت درخت بیرون میاد و به طرف آفتاب میره و با خجالت میگه:
_ ببخشید... من نتونستم بندهای پشت لباسم رو ببندم، برام میبندی؟
آفتاب با سر میگه باشه، جنلیا چون پشت لباسش بازه با خجالت میخواد برگرده ولی آفتاب دستش رو روی شونه ی جنلیا میذاره و روبه روی جنلیا می ایسته و دستهاش رو به پشت جنلیا میبره، جنلیا با تعجبی همراه با محبت به آفتاب نگاه میکنه، آفتاب همینطور که شروع میکنه بندها رو ببنده میگه:
_ خب داشتی میگفتی.
_ آره، کسایی که به زور با هم عروسی میکنن چه رابطه ای میتونن با هم داشته باشن؟!
_ منظورت که ما نیستیم؟
جنلیا با تردید به آفتاب نگاه میکنه، آفتاب میگه:
_ پس به نظرت ما با هم چه رابطه ای داریم؟
جنلیا سرش رو پایین میندازه و خیلی آروم میگه:
_ هیچی...
آفتاب که آخرین بند هم میبنده دستهاش رو با فاصله از دور جنلیا کنار میکشه و میگه:
_ آره تو درست میگی... ما با هم هیچ رابطه ای نداریم.
یهو بارون میاد و آفتاب میگه:
_ زود باش بیا بریم.
هر دو به سمت جایی که بقیه بودن میدوئن در همین حین آفتاب که میبینه جنلیا داره خیس میشه، بارونیش رو از تنش درمیاره و بالای سر خودش و جنلیا میگیره، جنلیا با محبت به آفتاب نگاهی میکنه همین موقع آفتاب هم به اون نگاه میکنه ولی تا جنلیا نگاه آفتاب رو میبینه سرش رو پایین میندازه.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

ساعت 10 صبح

همه اینقدر راه رفتن خسته شدن و یه جا نشستن. آمریتا از کیفش بیسکویت در میاره و به همه تعارف میکنه. آیشا میگه:
_ وای چقدر هوس چای کردم فکرش رو بکنید با بیسکویت چه حالی میده.
آسین: تو رو به خدا نگو دلمون رو آب انداختی.
آفتاب: چای! ما یه فلاکس چای آوردیم ولی نمیدونم به تعداد برسه یا نه.
جنلیا: واو راست میگی! به هر کسی یه ذره میرسه همینشم غنیمته.
همه که چای و بیسکویت خوردن عامر میگه:
_ دستتون درد نکنه خیلی مزه داد. حالا باید یه فکری برای ناهار کنیم.
سهیل: باید دوباره بریم چوب جمع کنیم (رو به آفتاب با شیطنت ادامه میده) هنوز سیب زمینی داریم، مگه نه؟
آفتاب: بله تا دلتون بخواد سیب زمینی هست.
سلمان رو به آفتاب میگه:
_ پس شما همینجا پیش وسایل بمونید، بقیه هم برن چوب جمع کنن و حداکثر نیم ساعت دیگه اینجا باشن.
کاترینا دست آیشا رو میگیره و با هم میرن. سهیل هم وقتی میبینه آیشا با کاترینا رفت با لجبازی به سلمان میزنه و میگه:
_ بیا بریم رفیق.
و سلمان و سهیل با هم میرن. ایمران رو به آمریتا میگه:
_ با من میای؟
آمریتا در حالی که لبخندی میزنه سرش رو به علامت مثبت تکون میده و با هم راه می افتن و عامر و آسین هم از طرف دیگه ای میرن. آسین همینطور که راه میره و چوب جمع میکنه زیر لب با ریتم زمزمه میکنه:
_ مره رنگ مه رنگینه والی (یکی هست که در رنگهای من رنگینه) پری هو یا هو پریون کی رانی؟ (تو پری هستی یا ملکه ی پریها؟) یا هو مری پریم کاهانی (یا داستان عشق منی)...
عامر از پشت دستش رو روی شونه ی آسین میذاره و آسین به طرفش برمیگرده و عامر شروع میکنه به خوندن:
_ مره سوالون کا جواب دو (به سوالهای من جواب بده) دو نا (بده)...
عامر دست آسین رو میگیره و با هم میرقصن و همینطور عامر به خوندنش ادامه میده:
_ کیون هو توم شرمایی هویی سه؟ (چرا تو اینقدر خجالت میکشی؟)...
عامر آسین رو میچرخونه و روی دستش خم میکنه و در حالی که توی چشمهای آسین خیره شده ادامه میده:
_ لگتی هو کوچ کبرایی هویی سه (انگار از یه چیزی نگرانی)...
عامر همینطور که توی چشمهای آسین خیره شده ناخودآگاه یواش یواش خوندنش از ریتم می افته و هر کلمه رو آرومتر و شمرده تر از کلمه ی قبلی میگه:
_ تلکا هوآ سا آچل کیون هه؟ (این همه پوشش برای چیه؟) یه مره دیل مه هلچل کیون هه؟ (این غوغای دل من برای چیه؟)...
عامر همینطور که به لبهای آسین نگاه میکنه آروم آروم بهش نزدیک میشه، آسین در حالی که با چشمهای هراسانش به چشمهای مشتاق عامر خیره شده تمام بدنش یخ کرده و اینقدر ضربان قلبش تند شده که احساس میکنه تمام دنیا دارن صدای ضربان قلبش رو میشنون، ناخودآگاه دستش رو یکمی از توی دست عامر بیرون میکشه. عامر که اضطراب آسین رو احساس میکنه، خیلی آروم دست آسین رو رها میکنه و همینطور که با نا امیدی به آسین نگاه میکنه چند قدم به عقب میره و به آسین پشت میکنه و با مشت آروم به تنه ی درخت میکوبه. آسین توی جاش میخکوب شده و اشک توی چشمهاش حلقه زده. عامر سرش رو به مشتش که روی تنه ی درخته تکیه میده، آهی میکشه و آروم در حالی که غمی توی صداش هست میگه:
_ چیه؟ تو چته؟
آسین ساکت وایستاده و هیچی نمیگه. عامر به طرف آسین برمیگرده وقتی میبینه آسین داره گریه میکنه به طرفش میره و شونه هاش رو میگیره تکون میده و با صدای تقریبا بلندی میگه:
_ چرا هیچی نمیگی؟
آسین همینطور که به عامر نگاه میکنه اشکهاش بیشتر و بیشتر میشه. عامر با دیدن اشکهای آسین بیشتر عصبانی میشه و با ناراحتی میگه:
_ گریه نکن، آخه چرا گریه میکنی؟ مگه چی شده؟
عامر آروم دستش رو میبره دور صورت آسین و با آرامش و محبت ادامه میده:
_ اگه چیزی هست به منم بگو.
آسین بازم چیزی نمیگه. عامر چند قدم به عقب میره و در حالی که عصبانیتش رو کنترل میکنه دستش رو مشت میکنه و کف دست دیگرش میکوبه. آسین همینطور که اشکهاش رو پاک میکنه میشینه و به درخت پشتش تکیه میده. عامر نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ نمیخوای بگی؟ (عامر دستی به سرش میکشه) میدونی با این هیچی نگفتنت هزارتا فکر توی ذهن من میاری؟ (کمی سکوت میکنه و ادامه میده) من غریبه ام، نه؟ (با بغض ادامه میده) آره غریبه ام.
عامر با ناراحتی به آسمون نگاه میکنه و با تأسف سرش رو تکون میده. نگاهی به آسین که ساکت نشسته و سرش رو پایین انداخته میکنه به طرفش میره و آروم رو به روش میشینه. با چشمانی پر از التماس به آسین نگاه میکنه و میگه:
_ دو ماهه باهم عروسی کردیم ولی تو حتی نمیذاری من بهت نزدیک بشم. آخه چرا؟! (کمی مکث میکنه) من دو ماهه که صبر کردم که شاید خودت دلیلش رو بگی. (بلندتر ادامه میده) آخه این چیه که من حق ندارم بدونم؟
وقتی عامر میبینه آسین هنوز سرش پایینه دستش رو زیر چونه ی آسین میبره و صورت آسین رو بالا میاره و میگه:
_ به من نگاه کن. نکنه من حتی ارزش نگاه کردن هم ندارم.
آسین توی چشمهای عامر نگاه میکنه، عامر همینطور که با التماس توی چشمهای آسین خیره شده ادامه میده:
_ میدونی با این رفتارت من چی فکر میکنم؟... من فکر میکنم که تو منو دوست نداری.
آسین سرش رو پایین میندازه و عامر با آرامش دستهای آسین که هنوز سرده و میلرزه رو میگیره و میگه:
_ خواهش میکنم بگو... منو از این سردرگمی در بیار... (با بغض ادامه میده) اگه کس دیگه ای رو دوست داری بگو من اصلا ناراحت نمیشم. فقط خواهش میکنم بگو.
آسین با ناراحتی از جاش بلند میشه و میره تا چوبها رو جمع کنه ولی عامر دستش رو میگیره و رو به روش می ایسته و میگه:
_ کجا میری؟ دارم باهات حرف میزنم.
عامر به آسین نزدیکتر میشه و ادامه میده:
_ با این کارات ثابت میکنی که حتی حرفهام هم برات ارزشی نداره.
اشک توی چشمهای آسین حلقه میزنه و صورتش رو برمیگردونه. عامر دور آسین دور میزنه و از پشت لبهاش رو به گوش آسین نزدیک میکنه و آروم در گوشش میگه:
_ آخه چرا با خودتو من اینطوری میکنی؟ (عامر دست آسین رو میگیره و میاره بالا) نگاه کن دستهات داره میلرزه (همینطور که دست آسین توی دستهاشه، دستش رو به طرف قلب آسین میبره و روی قلبش میذاره) حس کن تندتر از همیشه میزنه (صورت آسین رو با دستش به طرف خودش بر میگردونه) ببین رنگت مثل گچ سفید شده (به چشمهای آسین نگاه میکنه) این نگرانی که توی چشمهاته برای چیه؟
آسین درحالی که بغض گلوش رو گرفته و اشک از چشمهاش جاریه میگه:
_ خواهش میکنم ... ادامه نده.
عامر پشتش رو میکنه و از آسین دور میشه، چشمهاش رو میبنده و روی زمین زانو میزنه و رو به آسمون با صدای بلند میگه:
_ خدایا... من همیشه ازت یه همراه میخواستم سه ماه پیش وقتی اونو دیدم فکر کردم همراهم رو بهم دادی ولی الان از همیشه تنهاترم. خدایا اگه اون برای کس دیگه ایه چرا اونو جلوی راه من گذاشتی؟... مگه من چیکار کردم که لایق عشق اون نیستم...
آسین میاد جلوی عامر میشینه و دستش رو روی لبهای عامر میگیره در همین حین عامر چشمهاش رو باز میکنه و آسین با التماس بهش میگه:
_ تو رو به خدا اینطوری نگو.(در حالی که اشکهاش رو پاک میکنه ادامه میده) من نمیخواستم اذیتت کنم. من نمیخواستم اینطوری بشه (کمی مکث میکنه) اصلا دست خو...
در همین حین صدای سهیل که عامر و آسین رو صدا میکنه حرف آسین رو قطع میکنه.
عامر دستی به صورتش میکشه و میگه:
_ وای به کلی یادم رفته بود برای چی اومدیم اینجا، ما که اصلا چوب جمع نکردیم.
هر دو از جاشون بلند میشن و چوبهایی که جمع کرده بودن رو برمیدارن و سریع به طرف بقیه برمیگردن.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

ساعت 7:15 صبح

همه راه میافتن. کاترینا که کنار سلمان راه میره آیینه ش رو از کیفش درمیاره و خودش رو نگاه میکنه و درحالی که موهاش رو مرتب میکنه سلمان با شیطنت میگه:
_ ای بابا اینقدر به آیینه خیره شدی آیینه خجالت کشید ولی تو از رو نرفتی.
کاترینا: اگه آیینه با نیم نگاه من خجالت میکشه پس بیچاره هر روز صبح با 6 ساعت نگاه خیره ی تو حتما آب میشه میره توی زمین.
سلمان یهو روی شونه ی کاترینا رو نشون میده و میگه:
_ آخه اینو نگاه کن چه خوشگله.
کاترینا به شونه ش نگاهی میکنه و سنجاقک بزرگی رو میبینه از ترس چشمهاش رو میبنده و جیغ بلندی میکشه همه به طرف کاترینا برمیگردن و سلمان سریع با دست سنجاقک رو پر میده، ولی کاترینا همینطور داره جیغ میزنه و با صدای لرزون به سلمان میگه:
_ رفت؟! رفت؟!
سلمان: نه نرفته خیلی دوستت داره بهت چسبیده.
کاترینا بازم جیغ میزنه و میگه:
_ تو رو خدا برش دار، کمکم کن، خــــــــــــــدا
آمریتا بهش میگه:
_ نترس کاترینا رفته.
کاترینا چشماش رو باز میکنه و با غضب به سلمان نگاه میکنه. سلمان چشمهاش رو گشاد میکنه و با تعجب کنار پای کاترینا نشون میده و میگه:
_ چه مارمولک گنده ای!
کاترینا دوباره جیغی میکشه و سریع میپره توی بغل سلمان. سلمان دستش رو دور کاترینا حلقه میزنه اما حس متفاوتی بهش دست میده و احساس میکنه که قلبش تندتر میزنه، دستش رو از دور کاترینا برمیداره و کمی از کاترینا فاصله میگیره.
با اینکه هنوز قلبش تند میزنه سعی میکنه خودش رو آروم نشون بده و آروم به پیشونی کاترینا میزنه و میگه:
_ دیوونه، شوخی کردم، مارمولک کجا بود؟ هر کی بهت مارمولک نشون بده میپری بغلش، بیچاره پریم اگه بدونه...!
کاترینا: به اون پریم بدقیافه چه ربطی داره؟
سلمان: خب قیافه ی اون که مهم نیست به قول خودت بچه ها به تو میرن پس چه اهمیتی داره؟
_چی؟ به قول من؟! من کی همچین حرفی به تو زدم؟
سلمان هول میشه و با دستپاچگی میگه:
_ خودت گفتی یادت نیست؟
_ من اینو به تو نگفتم ولی فکر کنم قبلا این رو گفتم اما نه به تو.
کاترینا کمی فکر میکنه و یهو با تعجب میگه:
_ توی دفترم، آره توی دفترم نوشتم... اما... (کاترینا با کنجکاوی به سلمان نگاه میکنه) اما تو از کجا میدونی؟!
سلمان از خجالت سرش رو پایین میندازه.
کاترینا با عصبانیت میگه:
_ واقعا که خجالت هم داره، تو به چه اجازه ای دفتر خصوصی منو خوندی؟ (با بغض ادامه میده) ازت انتظار نداشتم.
سلمان با ناراحتی میگه:
_ داری اشتباه میکنی...
_ من اشتباه نمیکنم، اشتباه رو تو کردی، نباید این کار رو میکردی...
کاترینا روش رو برمیگردونه و میره. سلمان دست کاترینا رو میگیره و میگه:
_ وقتی دفترت افتاد زمین خیلی اتفاقی چشمم بهش خورد وگرنه من اصلا قصد فضولی نداشتم...
کاترینا با عصبانیت دست سلمان رو کنار میزنه و کنار آمریتا میره، در حین راه رفتن آمریتا چشمش به یه درخت عجیب میخوره به کاترینا میگه:
_ کاترینا میای یه عکس ازم کنار اون درخته بندازی؟
کاترینا با بی حالی و بی میلی میگه:
_ ببخشید من الان اصلا حوصله ندارم.
همینطور که اینو میگه به ایمران که از کنارشون رد میشه نگاهی میکنه و رو به ایمران میگه:
_ ایمران یه لحظه میای یه عکس از آمریتا بندازی؟
ایمران نگاهی به کاترینا و آمریتا میکنه و میگه:
_ بله حتما.
آمریتا مبایلش رو به ایمران میده و کنار درخت می ایسته و ایمران ازش عکس میندازه، ایمران و آمریتا به طرف هم میرن و ایمران در حالی که گوشی رو به طرف آمریتا گرفته میگه:
_ ببین این خوبه؟
آمریتا نگاهی میکنه و میگه:
_ ممنون خیلی خوبه.
ایمران در حالی که سرش رو پایین انداخته میگه:
_ دوربینش 5 مگا پیکسله، نه؟
_ آره چطور مگه؟
_ تنظیمش نکردی؟
_ نه، متأسفانه بلد نیستم.
ایمران کمی مکث میکنه و بعد میگه:
_ میخوای بهت یاد بدم؟
_ ممنون، زحمت می افتین.
_ نه بابا، چه زحمتی!
ایمران و آمریتا راه میافتن و در حین راه رفتن ایمران به آمریتا توضیح میده که چطور دوربین مبایلش رو تنظیم کنه. آمریتا از ایمران میپرسه:
­_ ببخشید میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟
_ بله بپرسید.
_ شما از مبایل خیلی میدونید این شغلتونه؟
ایمران لبخندی میزنه و میگه:
_ نه، راستش من مهندس کامپیوترم، درباره ی مبایل هم تا حدودی میدونم.
_ وای خوش به حالت از همه چیز سر در میاری.
ایمران سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ ممنون (به آمریتا نگاه میکنه و ادامه میده) حالا من میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟
_ بله.
ایمران همینطور که به آمریتا نگاه میکنه میپرسه:
_ پاتون چطوره؟ دردش خوب شده؟
آمریتا به ایمران نگاهی میکنه و با خنده میگه:
_ این که دوتا سوال شد.
هر دو با هم میخندند، ایمران همینطور که میخنده میگه:
_ خب شما به یکیش جواب بده.
آمریتا دستش رو جلوی دهنش میگیره همینطور که میخنده سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ ممنون خوبه.

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

ساعت 7 صبح

همه به کنار آبشار میرسن. سهیل هنوز نشسته و توی فکر غرقه. آفتاب بهش نزدیک میشه و یواش هلش میده و سهیل از فکر بیرون میاد و میگه:
_ اِ... شما هم اومدین.
_ کجا بودی شیطون؟ تو چه فکری بودی؟ میگن عاشقی بد دردیه ها... خوبه من عاشق نیستم.
سهیل با تعجب میپرسه:
_ عاشق نیستی؟ پس نامزدت؟!
_ آدما همیشه با عشق ازدواج نمیکنن. همه مثل تو خوشبخت نیستن که عاشق باشن.
_ ولی خودت گفتی بد دردیه. اونوقت آدم چطور میتونه با یه همچین درد بدی خوشبخت باشه؟
_ درد بدیه، ولی شیرینه مگه نه؟
_ آره شیرینه، حتی وقتی که باهات دعوا کنه و بهت بی محلی کنه.
_ چیه؟ چه غمناک حرف میزنی، دعواتون شده؟ ولی خودتو ناراحت نکن میگن دعوا نمک زندگیه، باهات آشتی میکنه.
عامر و ایمران و سلمان میان پیش آفتاب و سهیل، عامر میگه:
_ شما دوتا اینجا نشستید بهم چی میگید؟
سهیل: میگن دعوا نمک زندگیه؟ نه؟
سلمان: اوه، اوه... سهیل از چی حرف میزنی؟ دعوا!
سهیل: دعوا! دعوا که چیزی نیست، ای کاش مسئله فقط دعوا بود... از فقط عاشق بودن خسته شدم، از اینکه هرکسی بهمون میرسه میگه "شما با هم چه نسبتی دارید" و ما هم فقط باید بگیم "عاشقیم" خسته شدم، از ملاقاتهای یواشکی خسته شدم...
عامر: آخه چرا مامان و بابات ناراضین؟
سهیل: فقط چون با من دوسته.
ایمران: همین؟!
سهیل: متأسفانه. اونا حتی حاضر نیستن آیشا رو ملاقات کنن.
آفتاب: یعنی تاحالا ندیدنش؟!!
سهیل: آره.
سلمان: توی خانواده تون تاحالا دختر و پسری باهم دوست نبودن؟
سهیل: نه.
عامر: پس حتما با دوستی دختر و پسر مخالفن.
سهیل: مشکل ما هم همینه.
سلمان: اصلا خانوادت دختری مثل آیشا رو قبول دارن؟ البته با نادیده گرفتن اینکه با تو دوسته.
سهیل: صد البته، فقط اگه ببینن و بشناسنش، حتی اگه آیشا مخالف باشه، که خدا رو شکر این یکی به نفع ماس اون راضیه، خانوادم هزار بار میرفتن خواستگاری تا جواب بله رو بگیرن. ولی بدبختی من اینجاس که اونا نمیخوان حتی باهاش آشنا بشن.
ایمران: تا حالا عکسشم ندیدن؟ اگه اینطوره، خب خیلی ساده یه جا اتفاقی ببرتشون تا با آیشا رو به رو بشن. اینطور که گفتی اونا اگه ندونن آیشاس ازش خوششون میاد. و بعد از ازدواج بهشون بگید که شما دوتا با هم دوست بودید.
عامر: اوه... اینکه اتفاقی همدیگه رو ببینن خیلی ایده ی خوبیه. ولی اگه بعد از ازدواج قضیه ی دوستی رو بهشون بگید دوباره دید منفیشون بر میگرده. شما باید بهشون بفهمونید که دوستی شما بد نیست.
سلمان: خب، میشه سهیل توی قضیه ی آشنایی آیشا با خانواده ش نباشه. یعنی اینکه یه زمانی رو جور کنه که خانواده ش آیشا رو ببینن و مقدمه ی دوستیشون فراهم بشه. بعد اینطور که سهیل گفت اونا خودشون آیشا رو بهت پیشنهاد میدن اونوقت تو میتونی بگی که این دختری که دارید بهم پیشنهاد میدید همون دوست خودمه. اینطوری اگه بازم بخواد دیدشون نسبت به آیشا عوض بشه اونقدر عوض نمیشه. دیگه به این فکر نمی افتن که شما قصد گول زدن اونا رو داشتید.
سهیل: ایول...من نمیدونستم از دیروز تا حالا چهارتا مشاور به این خوبی دم دستم هستن، وگرنه زودتر مشکلم رو میگفتم. آدرس خیاطی مامان آیشا رو بهشون بدم آخه آیشا هم اونجا کار میکنه. اینطوری بهتره هم خانواده ها با هم آشنا میشن هم میفهمن که آیشا خیلی دختر خوبیه.
آفتاب: فکر خوبیه ولی باید آدرس رو یکی بغیر از تو بده. مثلا کسی که باهاش راحتی و میدونی که اون این قضیه رو مخفی نگه میداره، بهش بگی و اون آدرس رو بهشون بده.
سهیل: درسته... گره ی این مشکل پیش خواهرمه.
ایمران: امیدوارم این راه حل بتونه مشکل رو حل کنه.
عامر: اینقدر سرگرم حرف زدن شدیم یادمون رفت، باید خودمون رو به یه جایی برسونیم تا به بمبئی بریم.
عامر رو به خانمها میگه:
_ بیاید وسایلاتون رو بردارید باید زودی راه بیافتیم
همه به طرف ساکهاشون میرن جنلیا که ساکش کنار ساک آفتابه، خم میشه و ساکش رو بر میداره تا بلند میشه سرش به سر آفتاب میخوره، آفتاب میخنده و میگه:
_ ببخشید.
جنلیا با اخم بهش نگاه میکنه و طلبکارانه میگه:
_ فقط همین... من تو رو زدم، حالا تو باید تلافی کنی.
_ یعنی چی؟! من باید چیکار کنم؟!
_ ای بابا چرا نمیگیری؟! وقتی من تو رو زدم تو هم باید منو بزنی و تلافیش رو در بیاری.
آفتاب دستی به سرش میکشه و با تعجب نگاهی به جنلیا میکنه و توی دلش میگه "ای خدا،این چه مسخره بازیه! آخه جلوی مردم، آخه مردم چه فکری میکنن! چه گیری افتادم" جنلیا چشمهاش رو بسته و منتظره و آفتاب با بی میلی آروم صورتش رو به طرف جنلیا میبره به جنلیا نگاهی میکنه و با تأسف سرش رو تکون میده و پیشونیش رو یواش به پیشونی جنلیا میزنه در همین حین یک لحظه احساس میکنه که تمام قلبش یخ کرده. جنلیا چشمهاش رو باز میکنه میبینه آفتاب در حالی که لبخندی روی لب داره بهش خیره شده جنلیا با خجالت سرش رو پایین میندازه و لبخندی میزنه.
همه ساکهاشون رو برمیدارند و حاضرن. سلمان میگه:
_ خب، حالا خلاف جریان آب بریم یا موافقش؟
سهیل: خب من که میگم موافقش بریم شاید باهامون موافقت شد. ما که هر جا میریم مخالف زیاد داریم پس بهتره خودمون دیگه مخالف چیزی نباشیم.
عامر: از شوخی بگذریم، موافق بریم بهتره.

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

ساعت 6 صبح

هوا تازه روشن شده و بارون نم نم میباره. همه خوابن و ایمران هم نشسته خوابش برده، ولی آیشا توی جاش نیست. آیشا دوان دوان به طرف سهیل میاد و سهیل رو تکون میده و میگه:
_ سهیل، سهیل بلند شو ببین چی پیدا کردم.
سهیل پشتش رو میکنه و میگه:
_ اه... خودت تنهایی بخور من نمیخوام.
آیشا محکم به پشت سهیل میزنه و میگه:
_ چی رو تنهایی بخورم علفها رو؟ بلند شو ببین چی میخوام بهت نشون بدم.
سهیل همین طور که چشمهاش بسته س بلند میشه و میشینه، آیشا نیشخندی میزنه و با دستهاش شونه های سهیل رو میگیره و تکونش میده و میگه:
_ چشمات رو باز کن، البته میدونم وقتی اونجا رو ببینی دیگه نمیخوای چشمات رو ببندی.
آیشا با سماجت دست سهیل رو میگیره و میبره. به کنار آبشاری میرسن، آیشا می ایسته، دست سهیل رو رها میکنه و درحالی که دستهاش رو باز کرده و میچرخه میگه:
_ ببین اینجا چقدر خوشگله، مطمئنم قبول داری که اینجا ارزش بیدار شدن رو داشت.
سهیل با حیرت به اطراف نگاه میکنه و با شیطنت میره کنار آیشا دستش رو میذاره روی شونه ی آیشا و میگه:
_ اینجا خوشگله؟! خوشگل ندیدی به این میگی خوشگل.
آیشا با حسادت میگه:
_ بدون من کجا رفته بودی که خوشگلتر از اینجا بوده؟؟
سهیل: جا چیه، من یه کسی رو میشناسم که زیبایی هیچ چیز به زیبایی اون نمیرسه.
آیشا با کنجکاوی میپرسه:
_ کی؟!


سهیل با آرامش میگه:
_ پدربزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت یه خوشگل بیشتر توی دنیا وجود نداره، اونم مامان بزرگم بود. بابام همیشه میگه یه خوشگل بیشتر توی دنیا وجود نداره، اونم مامانمه. منم میگم یه خوشگل بیشتر توی دنیا وجود نداره اونم... (کمی مکث میکنه) اونم زنمه.
آیشا یهو داد میزنه:
_ زنت؟!!!
سهیل با تعجب به آیشا نگاه میکنه و میگه:
_ آره دیگه، زنم.
_ اگه زن داری چرا دنبال من راه افتادی؟
_ دنبال زنم راه نیافتم پس دنبال کی راه بیافتم؟
آیشا اخمی میکنه و با ناراحتی میگه:
_ اصلا از این شوخی ها خوشم نمیاد.
_ای بابا شوخی چیه؟ من جدی جدی گفتم.
_ آقا رو باش، هنوز هیچی نشده زنم زنم میکنه.
_ هیچی نشده؟! پس ما این همه زجر رو برای چی میکشیم؟! برای چی خودمون رو به زحمت انداختیم سر هیچی یواشکی اومدیم اینجا؟ اونم با این همه گرفتاری!!
_ من اگه زنت بودم دیگه این همه زحمت و زجر و گرفتاری در کار نبود. اینا همه به خاطر اینه که من زنت نیستم. میفهمی؟! پس من زنت نیستم.
_ چرا هستی و من الکی این همه خطر نکردم به خاطر هیچی. تو زنمی، زنمی، زنمی...
آیشا وسط حرفش فریاد میزنه:
_ نــــــــه نیستم.نیستم، نیستم.
_ هستی، هستی ...
آیشا با عصبانیت میزاره میره. سهیل هم روی سنگی کنار آبشار میشینه و با کلافگی دستی به سرش میکشه.
آیشا به تپه میرسه، همه منتظرشون هستن. عامر میپرسه:
_ کجا بودید؟ نگفتید ما نگران میشیم؟
آیشا: ببخشید بهتون نگفتیم. یه ذره اونطرفتر یه آبشاره، کنار اونجا بودیم.
سلمان: پس سهیل کو؟
آیشا: اونجاس.
سلمان: اگه اینجا یه آبشار باشه مطمئنا به یه جایی میرسه. پس بهتره بریم اونجا.
آیشا: اگه میخواین برید اونجا پس وسایل رو بردارید بریم.
همه وسایلشون رو برمیدارن و آیشا هم وسایل خودش و سهیل رو برمیداره و همه به طرف آبشار میرن.
کاترینا کنار آمریتا داره میره که سلمان یواش یواش از پشت به کاترینا نزدیک میشه و کاترینا رو میترسونه. کاترینا جیغ میزنه و دفتر و کیفش از دستش می افته. همه بر میگردن و بهش میخندن، کاترینا چشم غره ای به سلمان میره و میگه:
_ حالا کیف و دفترم که گلی شده رو خودت برام برمیداری و تمیزشون میکنی.
سلمان: حالا که التماسم میکنی، باشه.
کاترینا نیشخندی میزنه و با آمریتا به راهش ادامه میده. سلمان کیف کاترینا رو برمیداره و وقتی دفتر کاترینا که نیمه باز روی زمین افتاده رو برمیداره اسم "پریم" توجه ش رو جلب میکنه. میخواد دفتر رو ببنده ولی حس فضولی نمیذاره و سریع چند خطی رو میخونه: "امروز روز خوبی بود. اونا اومدن. ای پسر خوبیه، مامان و بابا هم که راضین. کاترینا و پریم... نه، نه، نه بهم نمیان... اما... خب اونقدرها هم بد نیست. پریم همیشه تو فیلمها خیلی خوبه، فقط... توی نوانتری و بیوی نامبروان یکمی شرور بود... ولی اگه قیافه ی بچه هامون به اون بره! نه، این غیر ممکنه..." سلمان با صدای عامر به خودش میاد. که بلند میگه:
_ سلمان جا نمونی.
سلمان سریع بلند میشه و خودش رو به کاترینا میرسونه و در حالی که کنارش راه میره میگه:
_ راستی قضیه ی پریم چی شد؟ اومدن؟
کاترینا: آه... یادم نبود برات تعریف کنم. وای نبودی ببینی چه پسری بود (سلمان با تعجب بهش نگاه میکنه) ... من که اصلا ازش خوشم نیومد.


سلمان پیش خودش میگه: "آره جون خودت اصلا خوشت نیومده، پسر که خوب بود، اسمش که خوب بود، بچه ها هم که به تو میرن... پس این چه خوش نیومدنیه؟ ای خدا، عجب خالی بندیه." سلمان رو به کاترینا میگه:
_ پس جواب رد دادی؟
_ نه، هنوز جواب ندادیم، قراره درموردش فکر کنم.
_ خب بگو ببینم چی میگفت؟ چطور بود؟ اگه پسر خوبیه زودتر بله رو بگو از دستت راحت شیم.
_ آخ، آخ از الان توی فکری که بدون من توی تنهایی چیکار کنی. آخه هیچ کس بجز من نمیتونه تو رو تحمل کنه.
_ اینقدر اون بالاها میپری مواظب باش زمین نخوری. خب نظرت درمورد پریم چیه؟...البته بجز اینکه ازش خوشت نیومد.
_ میدونی حقیقتش هنوز درموردش فکر نکردم. اون پسر خوبیه، شغل و خونه و همه چیزش هم خوبه، خانواده ی خوبی هم داره، مامان و بابا هم خیلی ازش خوششون اومده. اما من دوست دارم با عشق ازدواج کنم یعنی با همون نگاه اول عاشقش بشم ولی وقتی پریم رو دیدم این اتفاق نیافتاد.
_ عشق تو نگاه اول؟! (سلمان میزنه زیر خنده) تو هم به چه چیزایی اعتقاد داری. هر وقت توی نگاه اول عاشق شدی به منم بگو.
_ تو اصلا به عشق اعتقاد داری؟ من که شک دارم.
_ عشق؟! نه اعتقاد ندارم...
کاترینا وسط حرف سلمان میگه:
_ پس نیازی نیست با من در مورد عشق و ازدواج صحبت کنی.
_ تو اول صبر کن ببین من چی میگم بعد درموردم قضاوت کن. من گفتم به عشق اعتقاد ندارم، درسته، چون اون چیزی که تو بهش میگی عشق به نظر من عشق نیست. عشق خیلی عمیق تر از این حرفهاس که توی یه نگاه اتفاق بیافته.
_ یعنی تو به عشق توی نگاه اول اعتقاد نداری! ولی من خیلی ها رو دیدم که میگن توی نگاه اول عاشق شدن.
سلمان نیشخندی میزنه و میگه:
_ اونا میگن، تو چرا باور میکنی؟ تا حالا اصلا فکرش رو کردی که چطور توی یه نگاه میشه عاشق شد؟ تو مطمئن باش اونی که اونا میگن عشق نبوده و نیست.
_ اگه به نظر تو عشق نبوده پس چی بوده؟
_ چی میتونسته باشه! فقط و فقط چیزی که توی یه نگاه اتفاق بیافته جاذبه س و بس. چون عشق خیلی عمیق تره و ارزشش خیلی بیشتر از اینهاس که توی یه نگاه باشه. عشق ته قلبه و چیزی که توی یه نگاه باشه سر قلبه.
_ اوف... بابا از فلسفه ی عشق بیا بیرون که فهمیدیم چی میگی. یعنی اینکه برو با طرف عروسی کن و بعد 10 سال که طرف داره میمیره تازه بفهم عاشقش شدی.
_ ای بابا... (سلمان با دست به سر کاترینا میزنه) تو چقدر خنگی. من نگفتم عروسی بکن بعد عاشق بشو، من گفتم من با یه نگاه عاشق نمیشم و بدون عشق هم عروسی نمیکنم.
_ آهان، الان فهمیدم چی میگی، پس اینطوری باید آرزوی خوردن شام عروسیت رو به گور ببریم.
_ نه نترس تا اون موقع پول شام عروسی رو جور میکنم. کلا زشته آدم مهمونها رو بدون شام بذاره.
_ هه... هه... خیلی بامزه ای. منم لباسم رو آماده کردم فقط میترسم تا اون موقع از مد بیافته. اونوقته که همه مسخره کنن و بگن دوست داماد رو ببینید انگار معجون زمان خورده.

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

ساعت 12 شب

همه جاشون رو آماده کردن و هرکسی یه طرف خوابیده. آسین توی جاش دراز کشیده و خوابش نمیره هی خودش رو این طرف و اون طرف میکنه ولی بازم خوابش نمیبره، میشینه و به عامر نگاه میکنه و بلند میشه، میره به طرف عامر و کنارش میشینه. عامر با تعجب و آرام میپرسه:
_ هنوز نخوابیدی؟!
_ نمیدونم چرا خوابم نمیبره... به چی فکر میکردی؟
_ هیچی.
آسین دستش رو میبره پشت گردنش و درحالی که گردنش رو مالش میده میگه:
_ وای امروز چه روز خسته کننده ای بود، همش دردسر. اونجا هم که خوابیدم گردنم درد گرفته.
عامر با محبت بهش نگاه میکنه و میگه:
_ بذار کمکت کنم. اینطوری دست درد هم میگیری.
آسین: نه، نمیخواد.
عامر میخنده، لپ آسین رو میکشه (در همین حین آسین با ناراحتی با خودش میگه "فکر میکنه من بچه ام لپم رو میکشه") عامر پشت آسین میشینه، آرام دست آسین رو میگیره و میاره پایین و گردن آسین رو ماساژ میده و با لبخندی که روی لبش داره به آسین خیره میشه در همین حین عامر صورتش رو آرام به گردن آسین نزدیک میکنه، یهو یه قطره بارون روی صورت آسین می افته و تا بر میگرده به صورت عامر برخورد میکنه آسین خجالت میکشه و سرش رو میندازه پایین، عامر هم سرش رو میندازه پایین و با خجالت به آسین نگاه میکنه و میگه:
_ ببخشید.


قطره های بارون بیشتر میشه و آسین خیلی آرام میگه:
_ داره بارون میاد.
عامر: اینم از شانس ماس، من میرم بقیه رو بیدار کنم حتماً الان شدیدتر میشه.
عامر همه رو صدا میکنه در همین حین بارون شدیدتر و شدیدتر میشه همه وسایلهاشون رو برمیدارن و آتش رو خاموش میکنند. همه میدوئن تا به یه پناهگاه برسن ولی آمریتا از همه عقب مونده همینطور که میدوئه یهو پاش به ریشه ی درختی که از زمین بیرون زده گیر میکنه و با صورت محکم میخوره زمین، ایمران که صدای زمین خوردن آمریتا رو میشنوه برمیگرده و وقتی میبینه آمریتا خورده زمین سریع میدوئه طرف آمریتا، بالا سرش میشینه و میگه:
_ چیزیت که نشده، میتونی پاشی؟
آمریتا درحالی که سعی میکنه بلند بشه میگه:
_ نه، میتونم.


آمریتا دستش رو برای بلند شدن روی چمن هایی که با بارون خیس شدن میذاره، یهو لیز میخوره و دوباره با صورت به زمین میخوره. ایمران سعی میکنه کمکش کنه ولی آمریتا با غرور دست ایمران رو کنار میزنه و میگه:
_ خودم میتونم بلند شم.
ایمران دست به سینه می ایسته و خیلی مظلومانه به آمریتا که داره بلند میشه نگاه میکنه، آمریتا بلند میشه ولی تا روی پاش می ایسته پاش رو میگیره و میگه "آخ" ایمران نزدیک آمریتا میره و تا میخواد دستش رو بگیره و کمکش کنه، آمریتا با اخم به ایمران نگاه میکنه و با تأکید میگه:
_ گفتم خودم میتونم راه برم.
ایمران بهش نگاهی میکنه و دست به سینه یه قدم به عقب میره و میگه:
_ گفتی میتونی بلند شی؛ نگفتی میتونی راه بری.
آمریتا محلش نمیذاره و سعی میکنه راه بره، چند قدم لنگ زنان جلو میره ولی از درد پاش، پاش رو میگیره و میشینه. ایمران با بی محلی از کنار آمریتا رد میشه ولی فقط چند قدم جلو میره، می ایسته و بر میگرده با تأسف به آمریتا نگاه میکنه، آمریتا با پشیمونی بهش نگاه میکنه و سرش رو میندازه پایین. ایمران میره و زیر دست آمریتا رو میگیره، بلند میکنه و دستش رو روی شونه خودش میندازه و پهلوی آمریتا رو میگیره و کمکش میکنه در حالی که به طرف بقیه میرن آمریتا با ناراحتی به ایمران نگاه میکنه و با خودش میگه: "اَه... چقدر بده که آدم همش جلوی یه نفر ضایع بشه." ایمران خیلی جدی به جلو خیره شده و اصلا به آمریتا نگاه هم نمیکنه.
همه با هم اینقدر میدوئن تا به تورفتگی یه تپه که مثل یه سقف شده میرسن. همه زیرش پناه میگیرن ولی هنوز ایمران و آمریتا نرسیدن. جنلیا از سرما میلرزه و یه گوشه پاهاش رو توی بغلش جمع کرده و نشسته، آفتاب درحالی که دستش رو برده لای موهاش و تکون میده تا خشک بشه متوجه میشه که جنلیا سردشه میره طرفش و کاپشنش رو درمیاره و روی شونه ی جنلیا میندازه. جنلیا سرش رو بالا میاره و آفتاب رو میبینه که لبخند ملیحی روی لباشه، به آفتاب میگه:
_ اینطوری که سرما میخوری.


آفتاب کنار جنلیا میشینه، میخنده و میگه:
_ بهتر از اینه که تو سرما بخوری و با عطسه هات دیوونه مون کنی.
جنلیا با اخم و کمی غضب به آفتاب نگاه میکنه و با آرنج محکم به پهلوی آفتاب میزنه. آفتاب دستهاش رو به علامت تسلیم شدن میبره بالا و میگه:
_ باشه، باشه. اصلاً کاپشنم رو پس بده.
در همین موقع آمریتا و ایمران میرسن، آسین به طرفشون میره و میگه:
_ چی شده؟!
ایمران به آمریتا کمک میکنه یه گوشه بشینه. همه دورشون جمع میشن، آمریتا درحالی که با دستمالی که از کیفش درآروده صورتش رو پاک میکنه میگه:
_ هیچی نشده وسط راه خوردم زمین و آقا ایمران کمکم کرد. فکر کنم تا صبح دردش آروم بشه.
هرکسی یه گوشه نشسته خوابش برده. کاترینا سرش رو پای سلمان گذاشته و خوابیده. سهیل و آیشا کنار هم نشسته خوابشون برده. جنلیا سرش رو روی شونه ی آفتاب گذاشته و خوابش برده. عامر دراز کشیده و آسین هم سرش روی سینه ی عامر گذاشته و خوابیده. آمریتا از درد پاش خوابش نمیبره و توی جاش دراز کشیده و چشمهاش رو روی هم گذاشته و به صدای بارون گوش میده و ایمران هم در جای خودش نشسته و مراقبه که اتفاقی نیافته، همینطور به قطره های بارون خیره شده و توی دلش آهنگ " یه سازش هه باندون کی (این قطره های بارون توطئه کردن) ... کویی خواهش هه چوپ چوپ سی (با خواسته های پنهان من)" رو میخونه.

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

ساعت 10 و 20 دقیقه ی شب

دخترها یک گروه کنار هم نشستن و کمی اون طرفتر پسرها با هم جمع شدن و مشغول صحبت هستند.
آمریتا رو به آسین میگه:
_ راستی آسین قرار بود ماجرای آشناییت با شوهرت رو برامون تعریف کنی.
جنلیا: چی؟! شوهرت؟! مگه تو عروسی کردی؟!
آیشا: آخجون من عاشق اینجور ماجراهام. ولی اول صبر کنید، من اسمهاتون رو نمیدونم اول خودتون رو معرفی کنید.
هر کسی خودش رو معرفی میکنه و آسین تعریف ماجرا رو شروع میکنه:


_یه هفته قبل از اینکه عامر بیاد خواستگاریم ما رفته بودیم جشن نامزدی همین دختر خاله ام که فردا عروسیشه. جاتون خالی خیلی جشن پر زرق و برقی بود و خیلی خوش گذشت منم یه ساری صورتی که خیلی دوستش داشتم رو پوشیده بودم. خیلی شلوغ بود همه داشتن غذا برمیداشتن و منم غذام رو داشتم میبردم سر میز بخورم یهو عامر خورد بهم و همه ی غذام ریخت روی کت و شلوار سفیدش فکر میکردم که خیلی عصبانی شده و از ترس حتی ازش عذرخواهی هم نکردم ولی درعوض اون خندید و گفت "ببخشید غذات ریخت، بیا این رو ببر بخور" و غذاش رو به من داد.
جنلیا در همین حین یاد آفتاب میافته که سیب زمینیش رو نصف کرد و به جنلیا داد. جنلیا از آسین میپرسه:
_ یعنی اون موقع عاشقت شده بود؟!
آیشا: آره دیگه، وگرنه چه دلیلی داره از اینکه لباسش کثیف شده ناراحت نشده و تازه غذاشم بده به آسین.
کاترینا: خوبه لباسش رو درنیاورده... تا براش بشوری!
همه با هم آروم میخندند. و آسین ادامه میده:
_ کجای کارید، بعد غذا اتاق رو تاریک کردن که عروس و داماد وسط برقصن و به ما جوانها هم نفری یه شمع دادن که دور عروس و داماد بچرخیم از شانس من عامر کنار من واستاده بود و منم توی تاریکی ندیدم و پاش رو لگد کردم و وقتی به طرف من برگشت همین طوری به من خیره شد که یهو احساس کردم بوی سوختگی میاد وقتی کنارم رو نگاه کردم دیدم ساریم آتش گرفته جیغ کشیدم و ساریم رو پرت کردم تازه با صدای جیغ من به خودش اومد و فهمید با شمعی که توی دستش بود چه بلایی سر ساری نازنین من آورده.
آمریتا: پس تلافیش رو درآورد.
آسین: آره بابا، یه هفته بعد، عامر با مامان و باباش و خواهرش اومدن خواستگاری. چون مامان و بابام اونا رو میشناختن همش از عامر تعریف میکردن و میگفتن که پسر خیلی خوبیه. منم که همش میگفتم هرچی مامانم اینا بگن. اینطوری شد که دو روزه جواب مثبت رو دادیم و یه هفته ای عروسی کردیم.
آیشا: وای چه ناز... یه هفته ای عروسی کردین! حالا واقعا مرد خوبیه؟
آسین: آره مرد خوبیه ولی خب، بعضی موقع ها از کارای من ایراد میگیره و فکر میکنه من بچه ام مثل بچه ها باهام رفتار میکنه.
آمریتا: چرا فکر میکنه تو بچه ای؟! تو که 18 سالته؟! تازه اگه بچه بودی که عروسی نمیکردی!
آسین: خب، اون 10 سال از من بزرگتره. عموی عامر بعضی موقعها تیکه میندازه و میگه این که هنوز بچه س.


جنلیا: ولی اصلا به شوهرت نمیاد که 28 سالش باشه. من و آفتاب هم یه هفته ای هست که با هم نامزد شدیم. ما هم مثل شما یه نامزدی سنتی داشتیم اصلا همدیگه رو نمیشناختیم همسایه مون اونا رو معرفی کرده بود. ولی من حق نداشتم نظر بدم پدرم تصمیم گرفت و گفت "پسر و خانواده ی خوبی هستن پس دیگه نیازی به فکر کردن نیست ما باهاشون فامیل میشیم." و یه هفته ای جشن نامزدی رو گرفتیم. هنوزم باورم نمیشه که الان من نامزد کسی هستم.
آیشا رو به آمریتا و کاترینا میگه:
_ شما چی نامزد یا شوهر دارید؟
کاترینا و آمریتا سرشون رو به علامت منفی تکون میدن.
آمریتا: میدونید، تا حالا نشده من از پسری خوشم بیاد. البته در اون حد که بخوام باهاش ازدواج کنم. من فکر میکنم باید طرف رو خوب بشناسم تا بتونم باهاش ازدواج کنم. البته با ازدواج سنتی مخالف نیستم ولی دوست دارم قبل از ازدواج یه شناختی از اون پسر داشته باشم.
کاترینا: نگاه کنید این مردا چه زود صمیمی شدن، فکر میکنید دارن درمورد چی حرف میزنن که اینقدر گرم صحبتن.
آسین: چی دارن بگن یا درمورد کارشون حرف میزنن یا درمورد ماشین و اینجور چیزا یا سیاست.
آیشا یواش میگه:
_ بیاین بریم ببینیم چی میگن.
آمریتا با ناراحتی میگه:
_ آسین گفت دیگه، معلومه؛ مردها که بجز این چیزا درمورد چیز دیگه ای حرف نمیزنن ولشون کنید بابا.
کاترینا: شاید دارن درمورد ما حرف میزنن کیا راضین که بریم وسط حرفشون.
همه با هم میگن "ما هستیم" بجز آمریتا، آمریتا هم شونه هاش رو میندازه بالا و بعد همه با هم میرن طرف مردها.
آیشا با ناراحتی میگه:
_ ما حوصله مون سر رفته شما دارید چیکار میکنید؟
سهیل: ما فکر میکردیم الان ما حرف کم میاریم، اصلا فکر نمیکردیم که خانمها اینقدر زود حرفهاشون تموم بشه.
کاترینا: پس درمورد ما هم حرف زدید.
سلمان یواشکی با آرنجش به پهلوی سهیل میزنه و سهیل خودش رو جمع و جور میکنه و میگه:
_نه بابا مگه حرف قحطه که درمورد خانمها حرف بزنیم. این من بودم که اینطوری فکر میکردم.
آیشا برای سهیل چشم غره ای میره و میگه:
_ حالا اگه حرف قحط بیاد درمورد ما حرف میزنید؟
سهیل خودش رو لوس میکنه و با آهنگ میخونه:
_ هوتی تی توجسه صبحا هر دین کی (فقط بخاطر تو هر روز صبح رو شروع میکنم) ... تری دوپهر سه شام کی تون تی (فقط بخاطر تو ظهر رو تا شب میگذرونم) ... هوتی تی رات تری باتو مه کویی (توی شبهام به تو فکر میکنم) ... تری خیالو مه هی جاگه اور سوئه (توی خیال تو هستم بیدار یا خواب)
آیشا رو به سهیل میخونه:
_ یه بخودی، دیوانگی، تومهی سه هه مری جان جانا (این مستی، دیوانگی، به خاطر توئه عزیز دلم) ... عاشقی، آوارگی، تومهی سه هه مری جان جانا (عاشقی، آوارگی، به خاطر توئه عزیز دلم)
آیشا رو میکنه به عامر و میگه:
_ حالا شما "آ" بده.
عامر با تعجب نگاه میکنه و همه با هم میگن "آ بده دیگه" و عامر میخنده و رو به آسین میخونه:
_ آکو کی گستاخیا معاف هو (چشمان گستاخم رو ببخش) ... اک توت تومهه دکتی هه جو بات کهنا چاهه زبان توم سه یه وو کهتی هه (وقتی به تو نگاه میکنم هر چی که میخوام با زبان بهت بگم اون میگه)


در حالی که عامر با محبت به آسین خیره شده، کاترینا که کنار آسین نشسته به آسین میگه:
_"ه" بده.
آسین یه نگاه به عامر میکنه و سرش رو میندازه پایین و آرام میخونه:
_ همکو معلوم هه، عشق معصوم هه (ما میدونیم، عشق معصومه) ... دیل سه هوجاتی هه غلطیا، صبر سه عشق محروم هه (از دل اشتباه سر میزنه، عشق از صبر محرومه)
سلمان: هه دوستی همکو یقین تا (ما به دوستیمون یقین داشتیم) (سلمان آرام به سر کاترینا میزنه و ادامه میده) ... دوستی اور کوچ بی نهی تا (فقط دوستی و چیز دیگه ای نبود)


کاترینا درحالی که دستهاش رو به حالت پرواز کردن تکون میده، میخونه:
_ آجا مه هوا په بتاکه له چلو (بیا من روی هوا سوارت کنم، بریم) (در حالی که کاترینا بیت دوم شعر رو میخونه با دست سلمان رو نشون میده)... تو هی تو، تو هی تو مرا دوست هه (تو هستی، تو دوست من هستی)
ایمران رو به آمریتا که نفر بعدی بازیه میخونه:
_ هی، که دو که توم مره دیل مه رهوگی (هی، بگو که تو در قلب من میمونی) ... که دو که توم موجسه دوستی کروگی (بگو که با من دوست میشی)


ایمران دستش رو به طرف آمریتا میگیره و آمریتا با اخم به ایمران نگاه میکنه و دست ایمران رو کنار میزنه و میخونه:
_ یه سازش هه باندون کی (این قطره های بارون توطئه کردن) ... کویی خواهش هه چوپ چوپ سی (با خواسته های پنهان من)
همه به آفتاب که نفر بعدی بازیه نگاه میکنن و آفتاب یکمی فکر میکنه و میخونه:
_ یور مای لاو، مای لاو، جان جان یور مای لاو (تو عشق منی، عشق من، عزیزم تو عشق منی) ... دکا منه دکا، جب سه توجکو دکا، کوچ بی نا سوچا نا سمجا دیل د دیا ره (دیدم من دیدم، وقتی من تو رو دیدم، به هیچی فکر نکردم نفهمیدم دلم رو دادم)
جنلیا در حالی که به زمین خیره شده با خودش میگه "یعنی شعر رو برای من میخونه!!!!" و همه منتظرن که جنلیا بازی رو ادامه بده همه با هم میگن "اِ بده". جنلیا یهو سرش رو بالا میاره و به بقیه نگاه میکنه و میخونه:
_ اک اجنبی سا احساس دیل کو ستائه (یه احساس غریبی قلبم رو آزار میده) ... شاید یهی تو پیار هه (شاید عاشق تو شده باشم)
کاترینا: راستی ساعت چنده؟
ایمران به ساعتش نگاه میکنه و میگه:
_ 11 و نیمه.
کاترینا: شما ها خسته نیستید؟
جنلیا: راست میگه منم خوابم میاد.
عامر: هرکسی خسته س بخوابه من فعلا خوابم نمیاد میتونم بیدار بمونم تا اتفاقی نیافته.
آفتاب: اینطوری که نمیشه، تو خسته میشی. پس هر وقت خسته شدی منو بیدار کن.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

ساعت 10 شب

آتش رو روشن کردن و همه کنارش نشستن.
سلمان با ناراحتی میگه:
_ حیف، اگه کار مهمی نداشتیم سوار این اتوبوس نمیشدیم.
عامر: آره، برای من یکی که دیگه تجربه ی بزرگی شد، تا سوار اتوبوسی نشم که برای شرکت خاصی نیست و معلوم نیست راننده ش چطور آدمیه.
آفتاب: آره، اولش خیلی خودشون رو خوب نشون دادن، اصلا فکر نمیکردم همچین آدمهایی باشن.
سهیل: اتفاقیه که افتاده، بلآخره یه جوری خودمون رو به بمبئی میرسونیم.


سهیل رو به آفتاب یه چشمک میزنه و میگه:
_ راستی این همه سیب زمینی رو کجا میبردید؟
آفتاب میخنده و میگه:
_برای مامانم میبردیم، همیشه میگه سیب زمینی فقط سیب زمینی های مزرعه ی جنلیا اینا.
سهیل: جنلیا کیتون میشه؟
آفتاب با دست جنلیا که کنارش نشسته رو نشون میده و میگه:
_ ایشونه، نامزدم.
سهیل: آره ... توی رستوران دیدمش. پس بهتون کلی خوش میگذره. ما که از کلی فیلتر رد شدیم تا یواشکی این سفر رو با هم بیایم. اینم از آخر و عاقبت یواشکی کار کردن.
کاترینا: این یعنی چی؟ کلی از فیلتر رد شدید!
آیشا: راستش من و سهیل میخوایم باهم عروسی کنیم ولی خانواده هامون مخالفن. الانم کلی دروغ بهشون گفتیم اومدیم. شاید کار درستی نکرده باشیم. ما هر کاری که اونا گفتن کردیم ولی اونا بازم قبول نکردن.
عامر: خیلی خوبه که قبل ازدواج همدیگه رو دوست دارید ولی مهم اینه که بعد ازدواج هم این عشق رو داشته باشید.
آفتاب سیب زمینی های توی آتش رو با چوب این طرف اون طرف میکنه و میگه:
_ سیب زمینی ها پخته، حالا دیگه شام آماده شد.
همه در حال شام خوردن هستن.
ایمران سیب زمینی رو بر میداره بخوره تا سرش رو میاره بالا آمریتا که رو به روش نشسته رو میبینه و به اون خیره میشه ولی تا آمریتا سرش رو بالا میاره ایمران نگاهش رو میدزده.


سلمان هنوز سیب زمینی خودش رو پوست نکنده، درحالی که کاترینا سیب زمینیش رو پوست کنده و تکه تکه کرده، سلمان یواشکی میزنه روی شونه ی کاترینا و کاترینا فکر میکنه آمریتا که کنارش نشسته باهاش کار داره، تا کاترینا روش رو بر میگردونه سلمان یواشکی میخواد یه تکه از سیب زمینی کاترینا رو برداره که کاترینا متوجه میشه و میزنه رو دست سلمان. سلمان سیب زمینی خودش رو بر میداره و به طرف کاترینا میگیره و با التماس بهش نگاه میکنه و کاترینا سرش رو تکون میده و میخنده و سیب زمینی رو میگیره.


سهیل و آیشا با هم مسابقه گذاشتن هر کسی تونست زودتر سیب زمینیش رو پوست بکنه. سهیل زودتر تموم میکنه و رو به آیشا میکنه و با انگشت لپش رو نشون میده و آیشا لپ سهیل رو میبوسه و بعدش سهیل انگشتش رو روی لبش میذاره و آیشا با اخم بهش نگاه میکنه و آرام با دست صورت سهیل رو کنار میزنه.


جنلیا سیب زمینیش رو که داره پوست میکنه یهو از دستش لیز میخوره می افته. آفتاب با لبخند به سیب زمینی روی زمین نگاه میکنه و یه نگاه به سیب زمینی توی دست خودش میکنه، سیب زمینیش رو نصف میکنه و نصفش رو به طرف جنلیا میگیره و جنلیا سرش رو به علامت منفی تکون میده و آفتاب بهش میگه:
_ مگه خیلی گرسنه نبودی؟!
جنلیا لبخند میزنه و سیب زمینی رو میگیره و میگه:
_ ممنون.


آسین که داره سیب زمینیش رو پوست میکنه دستش میسوزه و انگشتش که سوخته رو توی دهنش میکنه و عامر بهش نگاه میکنه و میگه:
_ ببینم چی شد؟
آسین همین طور انگشتش رو توی دهنش نگه داشته و به عامر نگاه میکنه، عامر با لبخند دست آسین رو میگیره و می بینه که دست آسین چسب داره، میگه:
_ این چیه؟ چرا چسب زدی؟ کی شده؟
آسین سرش رو پایین میندازه و آرام میگه:
_ داشتیم چوب جمع میکردیم این طوری شد.
عامر با لبخندی که رو لبانش داره سرش رو به علامت تأسف تکون میده و میگه:
_ بده من برات پوست بکنم.
و عامر سیب زمینی رو از آسین میگیره و پوست میکنه.
آسین توی دلش میگه: "خدایا آخه چرا همش اینطوری میشه، حتما الان پیش خودش میگه یه سیب زمینی پوست کندن هم بلد نیست."
عامر درحالی که سیب زمینی رو پوست میکنه به آسین نگاهی میکنه و توی دلش میگه: "آخه خدا ببین چطوری نگاه میکنه، حتما فکر کرده از دستش خیلی ناراحتم. آخه... چطور بهش نشون بدم که من عاشق همین خنگ بازیهاشم."



۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

ساعت 9 و 30 دقیقه ی شب

همه در حال جمع کردن چوب هستن که آسین داد میزنه: "آخ..." همه به طرفش برمیگردن عامر با جدیت و خیلی سرد میپرسه:
_ چی شد؟
آسین در حالی که انگشتش رو محکم گرفته میگه:
_ هیچی...
آمریتا که به آسین نزدیکتره وقتی میبینه که دستش رو گرفته میره پیش آسین و میگه:
_ بذار ببینم چی شده؟... داره خون میاد .... بذار ببینم کسی چسب داره.
آمریتا به طرف کاترینا میره و ازش میپرسه:
_ چسب زخم داری؟
_ آره، چیزی شده؟
_ اون خانم دستش رو بریده.
با هم پیش آسین میرن. کاترینا چسب زخم رو از کیفش در میاره و روی زخم آسین میچسبونه.
آسین: ممنون، اسم من آسینه، اسم شما چیه؟
کاترینا: کاترینا.
آمریتا: منم آمریتام.
دوباره مشغول جمع کردن چوب میشن در همین حین آسین با دست عامر رو نشون میده و میگه:
_ اونم عامر شوهرمه. عروسیه دختر خالمه، با این وضعیت فکر کنم به عروسی نرسیم. دختر خاله م خیلی ناراحت میشه.


کاترینا: من و سلمان هم یه مصاحبه ی خیلی مهم با رانی موکرجی و پریتی زینتا داریم.
آمریتا: واو بازیگرهای دوستداشتنی من، تو باهاشون مصاحبه میکنی؟!
کاترینا: نه، (با دست سلمان رو نشون میده) سلمان باهاشون مصاحبه میکنه. من عکاسم، اولین باره که میخوام از نزدیک ببینمشون، خیلی هیجان زده ام. ولی با این اتفاقی که افتاد فکر کنم که دیگه برای مصاحبه نرسیم.
آسین: خوش به حالت، تا حالا بازیگرای دیگه رو دیدی؟
آمریتا سریع بعد حرف آسین میگه:
_ وای تا حالا اس.آر.کی رو از نزدیک دیدی؟
کاترینا: نه، من هر جا به عنوان عکاس میرم برای مصاحبه های سلمان میرم. سلمان هم هربار بهش گفتن با شاهرخ مصاحبه داری پاس داده به یکی دیگه. ولی چرا، با رانبیر و سونام برای فیلم ساواریا یه مصاحبه اختصاصی داشتیم خیلی بهم میان عکسهایی که از اونا انداختم رو خیلی دوست دارم. بقیه هم بودن مثل شیلپا، دیا، سوش، ریتیش، خیلی های دیگه هم بودن.(رو به آمریتا ادامه میده) راستی، تو چرا میرفتی بمبئی؟
آمریتا: من میخوام دانشگاه ثبت نام کنم.
آسین: شما ازدواج کردید؟
کاترینا و آمریتا با هم میگن: "نه"
آسین: نامزد چی؟
دوباره کاترینا و آمریتا با هم میگن: "نه"
آسین: همون بهتر، عروسی نکنید بهتره. همش دردسره تا نتونی یه کاری رو بکنی زودی میگن هنوز بچه ای.
کاترینا: مگه چند سالته؟
آسین: بهم میخوره چند سالم باشه؟
آمریتا: فکر کنم 19 یا 20.
آسین: توی این دو ماه اینقدر حرص خوردم، به اندازه ی دو سال پیر شدم.
کاترینا: یعنی 18 سالته، چقدر زود عروسی کردی. عاشق و معشوق بودین؟
آسین: عاشق و معشوق نه، ولی وقتی اومده بودن خواستگاری خواهرش میگفت که تنها دختری که عامر خودش پیشنهاد داد که بریم خواستگاری تو بودی.
آمریتا: وای چه رمانتیک، از کجا همدیگه رو میشناختین؟ برامون تعریف میکنی؟
آسین: آره، حتما بعد شام براتون میگم.

ساعت 9 و 45 دقیقه ی شب
سهیل و آیشا باهم چوب جمع میکنن که سهیل میبینه دست ایمران پُره میره طرفش تا کمکش کنه.
سهیل: بذار کمکت کنم دستت پُره.
ایمران: نه نمیخواد دستم هنوز جا داره.
سهیل کمی از چوبها رو از دست ایمران برمیداره و میگه:
_ تعارف نکن بده.
آیشا هم به طرف اونا میاد و سه تایی با هم مشغول جمع کردن چوب میشن. سهیل رو به ایمران میگه:
_ تنهایی سفر میکنی؟
ایمران: آره، برای کار میرم. قراره توی یه شرکت کامپیوتری استخدام بشم.
سهیل دست آیشا رو میگیره و به طرف خودش میاره و میگه:
_ این آیشاست. زندگی من، عمرم، جونم...
آیشا حرف سهیل رو قطع میکنه و میگه:
_ اوف... فهمید دوستم داری، بس کن.
ایمران: منم ایمرانم و از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.


سهیل: اِ...اِ...اِ... پس من چی؟ تو فقط از آشنایی با خانمها خوشحال میشی؟
ایمران میخنده و میگه:
_ اوه... اوه... نه... آشنایی با خانمها یعنی دردسر! پس من خیلی مشتاقم که با شما آشنا بشم.
آیشا: بذار... بذار... من معرفی میکنم. (دستش رو به طرف سهیل میگیره و ادامه میده و سهیل هم با حرفهای اون دستش رو روی سینه اش میذاره و خم و راست میشه) یه آقای مسخره ، پُررو ، لوس به تمام معنا... (بلندتر میگه) سهیل خان.
آفتاب و جنلیا به طرف اونها میان و آفتاب میگه:
_ دوستان بسته دیگه بیاین بریم.