داستان چطور بود؟

کدوم یک از زوج های داستان رو دوست دارید؟

کدوم شخصیت مرد داستان رو بیشتر دوست داری؟

کدوم شخصیت زن داستان رو بیشتر دوست داری؟

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

ساعت 4 بعد از ظهر

عامر و آسین و دارام به بقیه میرسن، همه با تعجب به دارام نگاه میکنن. عامر میگه:
_ این آقا نگهبان جنگله، من کل ماجرا رو براش تعریف کردم.
سلمان: ما چطور میتونیم از اینجا بریم مومبای؟
دارام: باید برید ده بالا، فردا اونجا اتوبوس میاد. فقط من الان نمیتونم ببرمتون باید توی خونه ام نگهبانی بدم.
آفتاب: پس ما فردا چطور پیداتون کنیم؟
دارام کمی فکر میکنه و میگه:
_ شما میخواید توی این سرما اینجا بمونید؟!
ایمران: خب، چاره ی دیگه ای نداریم.
دارام: چرا؟! بیاین بریم خونه ی من به اندازه ی کافی جا داره، بعد فردا صبح هم میبرمتون ده بالا.


عامر: نمیخوایم مزاحم شما بشیم.
دارام: چه مزاحمی؟! من یه پیر مرد تنهام، تازه شما باشید از تنهایی هم درمیام. زودی وسایلتون رو جمع کنید بریم.
همه وسایلشون رو جمع میکنن، آتش رو خاموش میکنن و به طرف خانه ی دارام راه می افتن.

داخلی - خانه ی دارام - عصر
همه وارد خانه ی دارام میشن که از چوب ساخته شده سمت راست اتاق شومینه ای قرار داره که جلوش یه دست مبل چیده شده و سمت چپ پله هایی به طبقه ی دوم داره، دارام در حالی که شومینه رو روشن میکنه، میگه:
_ ببخشید که خونه م اینقدر ریخت و پاشه (پله ها رو نشون میده) طبقه ی بالا سه تا اتاق هست که می تونید اونجا لباساتون رو عوض کنید. اگه خسته اید میتونید استراحت هم بکنید.
سلمان: ممنون.
آمریتا به طرف شومینه میره و میگه:
_ من همرام لباس ندارم اینجا می ایستم لباسهام خشک میشه.
ایمران: منم لباس نیاوردم پس منم کنار شومینه میمونم.
بقیه به طبقه ی بالا میرن و دارام به طرف آشپزخونه میره. آمریتا میگه:
_ آخیش بلآخره فردا میرسیم مومبای. فکر کنم به ثبت نامم برسم.
ایمران: میخوای دانشگاه ثبت نام کنی؟


آمریتا: آره، خدا رحم کرد. اگه نرسم برام خیلی بد میشه.
ایمران: منم نمیدونم الان دیگه برای کار قبولم کنن یا نه.
آمریتا: امیدوارم قبولت کنن.
دارام با یه سینی قهوه وارد اتاق میشه، به طرف ایمران و آمریتا میاد، بهشون تعارف میکنه و میگه:
_ شما منو یاد خودم و زنم انداختین، آخه ما برای اولین بار که اینجا اومدیم همینطوری خیس شده بودیم کنار این شومینه نشستیم تا خشک بشیم. شما با هم چه نسبتی دارید؟
ایمران و آمریتا با نگاهی متحیر به هم نگاه میکنن. آمریتا میگه:
_ ما با هم... (مکث میکنه)
ایمران میگه:
_ نسبتی نداریم.
دارام: من فکر کردم شما هم با هم همسفرید.
ایمران: بخوایم یا نخوایم با هم همسفر هستیم.
دارام میخنده و میگه:
_درسته.
آمریتا با حس مبهمی به ایمران خیره شده، ایمران به طرف آمریتا بر میگرده و در حالی که دستی به موهاش میکشه لبخندی میزنه.

داخلی - راهرو - طبقه ی دوم خانه ی دارام - عصر
نمایی از یک راهرو که سه در داره نشان داده میشه، در اتاق وسطی باز میشه و سلمان از اتاق بیرون میاد، همین موقع در اتاق سمت چپ باز میشه و کاترینا بیرون میاد، کاترینا حواسش نیست با سلمان قهره به سلمان لبخندی میزنه و میگه:
_ این لباس رو از کی گرفتی؟ تو که اینقدر خوش سلیقه نبودی!
سلمان با تعجب به کاترینا نگاه میکنه و تا میاد بخنده، کاترینا اخمی میکنه و با دست به پیشونیش میزنه و یواش میگه:
_ اه یادم رفته بود.
کاترینا روش رو از سلمان برمیگردونه میخواد بره، سلمان سریع جلوی راه کاترینا می ایسته و با التماس میگه:
_ کاترینا یه لحظه صبر کن میخوام باهات حرف بزنم.
کاترینا خیلی خشک میگه:
_ از جلوی راهم برو کنار میخوام برم.
سلمان: فقط برای دو دقیقه، خواهش میکنم، فقط دو دقیقه، حتما باید بهت بگم.
کاترینا با بی میلی میگه:
_فقط دو دقیقه زود باش.
سلمان: به چی قسم بخورم باورت بشه، من قصد فضولی نداشتم، فقط همون یه تیکه به چشمم خورد.
کاترینا: اینا که همون حرفهای تکراریه.
سلمان: معذرت میخوام، خواهش میکنم ببخشم.... (کاترینا با غضب بهش نگاه میکنه) ای بابا، چرا اینطوری نگاه میکنی من قسم میخورم دیگه از این غلطا نکنم، فقط دیگه قهر نباش.
کاترینا کمی فکر میکنه و درحالی که دلش برای سلمان سوخته میگه:
_ یه شرط داره، اینکه دیگه از پریم حرف نزنی.
سلمان: دیگه از پریم حرف نزنم؟ یعنی میخوای جواب رد بهش بدی؟!
کاترینا: تو که داری درموردش حرف میزنی، انگار شرط رو قبول نداری.
کاترینا میخواد بره که سلمان جلوش رو میگیره و میگه:
_ باشه باشه، شرطت قبول.
سلمان یه چشمک میزنه و یه بوس هوایی برای کاترینا میفرسته، کاترینا با تعجب نگاه میکنه و میگه:
_ این چی بود؟
سلمان یه لحظه مکث میکنه بعد سریع میخنده و میگه:
_ تأثیر سهیله.
کاترینا با مشت محکم به بازوی سلمان میزنه و میگه:
_ نمیدونستم سهیل اینقدر مؤثره! همین دیروز بود که میگفتی از این کارا خوشت نمیاد.
سلمان درحالی که بازوش رو گرفته با تعجب به کاترینا نگاه میکنه و میگه:
_ من گفتم جلوی جمع خوشم نمیاد، ما که الان جلوی جمع نیستیم.
کاترینا طلبکارانه میگه:
_ هی آقا اگه میخوای چیزی یاد بگیری حداقل درست یاد بگیر، تو باید این کارا رو برای دوست دخترت بکنی نه من. بیا بریم پایین.
سلمان درحالی که دنبال کاترینا از پله ها پایین میره غرغر کنان میگه:
_ بد نمیگی ها، من چرا دارم خودم رو برای تو هدر میدم! همه ی اینا رو برای دوست دختر خوشگلم نگه میدارم....
کاترینا که سعی میکنه حس حسودیش رو مخفی کنه، وسط حرف سلمان میگه:
_ اینقدر غر نزن، آخه کی ازت خواست؟
سلمان به شوخی آهی میکشه و روش رو از کاترینا برمیگردونه.

هیچ نظری موجود نیست: